درین وبسایت نشرات، مقالات و دیدگاهای اتحاد مبارزان سوسیالیست را میتوانید بخوانید و اگر پیشنهاد، انتقاد و یا نظری دارید لطفا با ما شریک سازید.

بن‌بست طالبان و عبور از آن

رژیم امارتی طالبان یک رژیم متعارف بورژوایی نیست. افکار و فرهنگ طالبان در کلیت آن پیشاسرمایه داری و قرون وسطایی است. نیروی سنتی و ضد مدرنیستی که به نظام و اقتصادی دست یازید هاند، در چارچوب مناسبات ارباب رعیتی نم یتواند سازگار و قابل مدیریت باشد. این رژیم ناچار است یا با نیازهای اقتصادی و سیاسی بورژوایی همخوانی پیدا کند یا در برابر آن ایستادگی نماید؛ در درازمدت راه سومی وجود ندارد.

مطالب رسیده

نویسنده: بصیر زیار

5/21/2025

حاکمیت طالبان پس از سه سال به بن‌بست و بحران جدی مواجه شده است، بحران‌هایی که این بار طالبان را از درون و بیرون تهدید می‌کند. چهره‌های مهم این جریان با اشکال مختلف نارضایتی خود را ابراز می‌کنند. نظام منحط طالبان بر سر یک دوراهی قرار دارد: یا باید با حداقل شرایط امروزی اعم از داخلی و بیرونی دمساز شود و یا شاهد فروپاشی و احتمالاً جنگ داخلی باشد.

رژیم امارتی طالبان یک رژیم متعارف بورژوایی نیست. افکار و فرهنگ طالبان در کلیت آن پیشاسرمایه‌داری و قرون‌وسطایی است. نیروی سنتی و ضد مدرنیستی که به نظام و اقتصادی دست یازیده‌اند، در چارچوب مناسبات ارباب رعیتی نمی‌تواند سازگار و قابل مدیریت باشد. این رژیم ناچار است یا با نیازهای اقتصادی و سیاسی بورژوایی همخوانی پیدا کند یا در برابر آن ایستادگی نماید؛ در درازمدت راه سومی وجود ندارد. اگر در حالت اول با پیوستن به نظام جهانی سرمایه‌داری بتوانند دوام آورند، در حالت دومی از چنین امکانی محروم خواهند شد. هر رژیم سیاسی در ارتباط تنگاتنگ دیالکتیکی با اقتصاد و شیوه تولید عمل می‌کند. قدرت دولتی می‌تواند سه پیامد بر پیشرفت اقتصادی داشته باشد: «می‌تواند در همان راستا حرکت کند که در آن صورت توسعه سریع‌تر می‌شود، می‌تواند با مسیر توسعه مخالفت کند که در آن حالت قدرت دولتی در هر ملت بزرگی در درازمدت فرو می‌پاشد، و یا می‌تواند توسعه اقتصادی برخی مسیرها را قطع کند و مسیرهای دیگری بر آن تحمیل کند. این مورد سرانجام خود را به یکی از دو مورد پیشین تقلیل دهد...» (نامه انگلس به کنراد اشمیت ۱۸۹۰).

امارت طالبان طی سه سال و نیم گذشته در یک حالت سومی قرار داشته است: یعنی در این رژیم بخشی با شیوه تولید سرمایه‌داری همسویی کرده و بخشی دیگر در برابر آن ایستاده است. این حالت قبل از همه بیانگر جناح‌های متفاوتی است که امارت طالبانی از آن نمایندگی می‌کند. جریان «عملگرای» طالبان که عمدتاً در کابل زمام امور را در دست دارند، خواهان همراستایی نسبی با نظم و مناسبات موجود جهانی هستند و مستعدند که بورژوا شوند. جناح مستقر در قندهار، به رهبری ملا هبت‌الله، برعکس با مدرنیته خصومت می‌ورزد و خیال یک نظام خالص دینی قرون‌وسطایی را در سر دارد. این تضاد و منازعه طبقاتی است که با مطالبات بورژوایی و پیشا بورژوایی خود را در گرایش و تفسیر دینی «عمل‌گرا» و «اصول‌گرا» بروز می‌دهد. تضاد طبقاتی که در هاله‌ای از ایدئولوژی، باورها و مطالبات مشخص سیاسی و اجتماعی ظاهر می‌شود و معمولاً به سادگی قابل رویت نیست. پیچیدگی وقایع اجتماعی تنها به پوشیدگی ذات با نمود خلاصه نمی‌شود، بلکه هر تضاد در شکل انضمامی خود با مجموعه‌ای از تضادهای دیگر همزمانی و هم‌پوشی می‌یابد.

تضادهای جناحی طالبان با تضادها و کشمکش‌های ژئوپلیتیک منطقه و جهان مرتبط است. جناح هبت‌الله با سپاه قدس ایران و در تقابل با غرب و در رقابت ژئوپلیتیکی جاری با روسیه و چین همسویی دارد، در حالی که جناح دیگر به پاکستان، عربستان سعودی، کشورهای خلیج، غرب جمعی و آمریکا چشم دوخته است. این آرایش منطقه‌ای و جهانی را نمی‌توان ثابت فرض کرد و ممکن است تحت شرایط معین دچار تغییر شود. به عنوان مثال، به احتمال زیاد با نزدیکی بیشتر ترامپ و پوتین، تقابل ایالات متحده و روسیه به همسویی نسبی تبدیل گردد.

درک واقعیت امارت طالبانی با درک مجموعه‌ای از تضادها ممکن است. تضادهای طبقاتی، جنسیتی، اتنیکی، مذهبی، زبانی، قبیلوی، فرهنگی و غیره که برخی از آن‌ها با استقرار امارت به طور بی‌سابقه‌ای تشدید یافته‌اند. موجودیت تضادها در یک مجموعه واحد سبب می‌شود که تشدید هر یک از این تضادها بر سایر تضادها تأثیر جدی باقی بگذارد و حل یکی از آن‌ها به حل دیگران بستگی دارد. علیرغم وابستگی متقابل آنان، این‌که چه تضاد یا تضادهایی می‌تواند موجودیت نظام طالبان را بیشتر به چالش بکشد و به گره‌گاه تضادها مبدل گردد، به شرایط مشخص سیاسی و مبارزاتی، به‌ویژه به پراتیک فعال انسانی آن بستگی دارد. مسأله زنان یا تضاد جنسیتی یکی از آن تضادهای شاخص است که حاکمیت طالبان با آن روبروست. برخورد غیر انسانی طالبان با زنان و دختران افغانستان در سطح ملی و در سطح جهانی قابل پذیرش و تحمل نیست. نقش پراتیک مبارزاتی فعالان زن در این مورد نیز در تشدید این تضاد بی‌تأثیر نبوده است. آپارتاید خشن جنسیتی طالبان یکی از علل انزوا و به رسمیت شناخته نشدن آنان در این مدت بوده است. طی یک سال اخیر فشارهای سازمان ملل و کشورهای اسلامی در مورد مسأله زنان تشدید یافته است و امارت طالبان بیش از هر زمان به کسب «افتخارِ» اولین رژیم آپارتاید جنسیتی در جهان نزدیک‌تر شده است. «افتخاری» که روزنه‌ای به رسمیت‌شناسی این رژیم به‌عنوان یک دولت قانونی را برای همیشه خواهد بست. امارت طالبان در واقع ماشین سلطه و سرکوب ملایان جاهل و متحجر پشتون بوده که عمدتاً با هویت متقاطع دینی و قومی قابل تعریف می‌باشد. طالبان به‌عنوان یک جریان دینی-فاشیستی بیشتر به یک نیروی اشغالگر می‌ماند که تنها با تقید به فرمان بر مردم حکومت می‌کند. ایدئولوژی و نگرش دینی و قومی طالبان برای اکثریت قاطع مردم افغانستان مردود است و طالبان برای بقای خود تنها به سر نیزه اتکا دارند. تحت این همه تضادها، رژیم طالبان نیز در حال ترک‌خوردن است.

تضاد و درز درونی امارت جاهلانه طالبان در شرایط حاضر حول دو موضوع متمرکز است: انکار حقوق انسانی زنان و رژیم تک قومی و تک قشری. اختلافاتی که بحران آفریده و ضرورت عبور از طالبانیسم را به‌وجود آورده است. تضاد درونی طالبان می‌تواند به چند پیامد احتمالی منجر شود: ممکن است «عملگرایان» طالب پیروز شوند و روند استحاله شدن طالبان آغاز گردد. در آن‌صورت، زنان از حقوق نیم‌بند برخوردار خواهند شد و حکومت انحصاری آخوندهای پشتون نیز رو به افول خواهد گذاشت. این پیامد دلخواه احزاب و شخصیت‌های قومی-مذهبی است. بسیاری از گروه‌ها و شخصیت‌های مذهبی و قومی تبعیدی برای چنین سناریویی روزشماری می‌کنند و تحولی که مورد استقبال غرب جمعی و متحدان منطقه‌ای آن نیز قرار خواهد گرفت. احتمال دیگر این‌است که جناح قندهاری بتواند کار مخالفان درونی خود را یکسره کرده و رژیم بیش از پیش در مسیر بنیادگرایی دینی و تمامیت‌خواهی گام بردارد. این پیامد به هر صورت موقتی خواهد بود و رژیم امارتی بار دیگر از درون درز خواهد کرد زیرا مشکل تمامیت‌خواهی با حذف جناح مقابل حل نمی‌شود. رژیم طالبان یک سیستم فوق‌العاده غیرمتعارف، رِفُرم‌ناپذیر و شکننده است. تجربه جمهوری اسلامی ایران در امارت طالبان به راحتی قابل باز تولید نیست؛ ساختار قدرت، سیاست‌های داخلی و خارجی و دسترسی به منابع عمدتاً اقتصادی این دو رژیم را از هم متمایز می‌سازد. ساختار قدرت در جمهوری اسلامی ایران از اوایل با تضاد دموکراسی و دیکتاتوری (ولایت فقیه و جمهوریت) همراه بود، تضادی که بیش از چهار دهه است که در فضای سیاسی اصلاح‌طلبان و اصولگرایان درون حاکمیت میدان داده است. بازی سیاسی که دهه‌ها توهم آفریده و عده‌ای را به‌سوی بی‌هدف برده است تا اینکه سرانجام جامعه با هزینه گزافی به این نتیجه رسیده که عبور از ولایت فقیه؛ هسته‌ی سخت و اصلی قدرت، با رِفُرم و اصلاحات ممکن نیست. اما رژیم امارتی طالبان از این تناقض مبراست و تنها بر یک اصل بنا یافته و آن اطاعت و بیعت بی‌چون و چرا از امیر است. حق رأی فردی و انتخابات در منظومه فکری طالبانی جایی ندارد و کاملاً بی‌معنا است و رژیم امارتی طالبان اپوزیسیون و نقد را نمی‌پذیرد. چنین نگرش و مکانیسمِ قدرت نه با رقابت جناح‌ها بلکه با غلبه‌ی یکی بر دیگری سازگار است. تضاد منافع جناح‌ها که با تفسیرهای دینی پوشانده می‌شود، پیش از آن‌که جدال بر سر اصول و ایدئولوژی باشد، جنگ قدرت و منافع است. همسویی مواضع تمامی گروه‌های جهادی خارجی از جمله القاعده و تحریک طالبان پاکستان با جناح قندهاری و شخص هبت‌الله ناشی از منافع سیاسی آن‌هاست. هرچند پله‌ی ترازو در شرایط کنونی به نفع جناح حاکم قندهاری سنگینی می‌کند؛ اما در یک چشم‌انداز بلندتر نتیجه‌ی بازی به ضرر این جناح است. علاوه بر این دو تضاد، طالبانیسم با توسعه فقر و نابرابری با تضاد بزرگتری مواجه است: تضادی که بستری برای همه‌ی تضادها و مناقشات اجتماعی است؛ تضاد طبقاتی.

تضاد طبقاتی و توده‌های محروم با طبقات حاکم و رژیم طالبان یک تضاد عینی و فراگیر است. یکی از پیامدهای اصلی حاکمیت طالبان تشدید فقر و بیکاری در ابعاد گسترده بوده است. اکثریت قاطع باشندگان کشور زیر خط فقر و فاقد هرگونه امنیت غذایی‌اند و وضعیت، هر روز وخیم‌تر می‌شود. در شرایط حاضر که فقر و بیکاری در کشور بیداد می‌کند و هیچ حرکت و خواست سیاسی برای خروج از آن وجود ندارد، این پرسش مطرح می‌شود که: چرا سیاست و نگاه هویتی، به‌ویژه هویت اتنیکی بر هر سیاست دیگری و از جمله بر مبارزه طبقاتی غالب شده است؟ مبارزه با فقر و نابرابری اقتصادی، یک مبارزه طبقاتی است و نتوانسته است به مطالبه سیاسی ارتقا یابد. طبقات حاکم و استثمارگر و بلندگویان آنان در همه جوامع طبقاتی و در اعصار متفاوت سعی کرده‌اند تا فقر و نابرابری اقتصادی را به یک امر طبیعی یا مشیت الهی جلوه‌گر سازند و از پرداختن به آن پرهیز کنند. تحلیل و بررسی مشکلات اقتصادی در همه‌جا پای طبقات و مبارزه طبقاتی را به میان می‌کشد. در نظام دینی طالبانی جایی برای بحث در مورد فقر و غلبه بر آن وجود ندارد، زیرا موضوع فقر و ثروت یک خواست الهی است. این گفته بارها از جانب سران طالبان و اخیراً رهبر آنان به صراحت بیان گردیده است. احزاب و سازمان‌های فعال در عرصه سیاسی افغانستان، اعم از مذهبی و قومی، متعلق به طبقات حاکم‌اند و منطقی است که فقر و نابرابری طبقاتی در مطالبات سیاسی آن‌ها جایی ندارد. سازمان‌های چپ و کمونیست که در پی‌لغو طبقات و نابرابری‌های اقتصادی‌اند، در حاشیه قرار دارند و در صحنه حضور ندارند. در یک جمله، برتری مبارزه هویتی بر مبارزه طبقاتی محصول برتری پراتیک و گفتمان سیاسی آن‌هاست. آنچه چپ افغانستان را به یک نظاره‌گر و دنباله‌رو اوضاع تبدیل نموده، نگرش و رویکرد آن‌ها به مبارزه سیاسی و واقعیت اجتماعی است. این چپ از گذشته تاکنون نتوانسته است از چنبرۀ فکری ماتریالیسم فلسفی فراتر رود. ماتریالیسم فلسفی در تقابل با ایده‌آلیسم، بر تقدم ابژه نسبت به سوژه بنا یافته است. فلسفه ماتریالیسم تاریخی یا ماتریالیسم پراتیکی مارکس از بنیاد به‌طور عمیق متفاوت است. فلسفه پراتیکی مارکس به‌طور خلاصه سنتز دیالکتیکی نظریه و پراتیک در جهت تغییر روابط اجتماعی موجود است. این فلسفه نه از ابژه انتزاعی و از سوژه انتزاعی، بلکه از فعالیت پراتیکی و اجتماعی افرادِ مشخص و تاریخاً مفروض آغاز می‌شود. آنچه ماتریالیسم پراتیکی را از ماتریالیسم فلسفی متمایز می‌سازد این است که بدون در نظر گرفتن انسان و تاریخ انسانی، تصور بحث درباره تقدم و تأخر ماده و ایده فاقد معنا است. مارکس در تز اول درباره فویرباخ می‌گوید که «کاستی‌های همه‌ی ماتریالیسم تا کنونی (به‌ویژه ماتریالیسم فویرباخ) این است که برابر ایستا و واقعیت و حسیت تنها در قالب شیء یا پدیده فهمیده می‌شود، نه به مثابه فعالیت محسوس انسانی یعنی پراتیک و به‌گونه‌ای متکی بر سوژه. به همین دلیل، جنبه‌ای عملی به‌گونه‌ای انتزاعی - و در تقابل با ماتریالیسم - به وسیله ایده‌آلیسم گسترش می‌یابد؛ ایده‌آلیسمی که مسلماً فعالیت محسوس و واقعی را به‌خودی خود نمی‌شناسد» (مارکس، تزهایی درباره فویرباخ). مارکس اضافه می‌کند که انسان فویرباخ موجودی نگرنده است و هیچ سخنی از اینکه او طبیعت را دگرگون می‌کند یا تاریخ را می‌سازد و از این طریق خود را می‌آفریند، در میان نیست.

اگر در گذشته‌ چپِ افغانستان در مورد تحولات سوسیالیستی و انقلابی، اسیر افکار دترمینیستی بود؛ اما امروز وضعیت نظاره‌گری در همه موارد تعمیم یافته است. جریانات فکری دیگر، از جمله مذهبیون و ملی‌گرایان، با فارغ بودن از چنین دگم‌های نظری، با برگزیدن پراتیکِ مبارزاتی در پی‌تحقق بخشیدن به اهداف و آرمان‌های خود، مصمم‌اند. نباید از یاد برد که جذابیت پیام‌ها و گفتار هویتی در این است که دایماً در تلاش‌اند تا برای واقعیات پیچیده پاسخ‌های ساده ارائه کنند. به‌عنوان مثال، ناسیونالیست‌ها و مذهبی‌ها آگاهانه و ناآگاهانه می‌کوشند که همه تضادها را نادیده بگیرند و تنها تضاد هویتی را به مثابه‌ی مرکزی‌ترین تضاد به خورد جامعه دهند و همه محرومیت‌ها را در آن خلاصه نمایند. پیگیری رادیکال سیاست و نگرش هویتی، نمی‌تواند رادیکال باشد، زیرا قادر به درک و حل ریشه‌های نابرابری و محرومیت‌ها نیست. در یک جامعه طبقاتی و مشخصاً سرمایه‌داری، همه محرومیت‌ها و نابرابری‌ها بر بستر نابرابری این سیستم بنا یافته و این نظام، تعیین‌کننده ویژگی‌های هر یک از تضادهای موجود است.

نگرش و ساختار امارت طالبانی با هرگونه رِفُرم و آزادی‌خواهی سازش‌ناپذیر است. طالبانیسم به‌عنوان یک جریان فاشیستی بر محوریت فرد بنا یافته و تاریخاً برای محو آزادی، برابری و آزادی احزاب سیاسی پدید آمده است. دگردیسی و استحاله‌ی این جریان ممکن است استثنایی بر قاعده باشد، و سرنگونی انقلابی این رژیم اولترا ارتجاعی تنها گزینه‌ای است که می‌تواند نتیجه‌بخش باشد. سرنگونی انقلابی امارت اسلامی کار احزاب و گروه‌های قومی، بورژوایی و حامیان آن‌ها نیست، بلکه سرنگونی انقلابی رژیم اسلامی طالبان، یک نبرد آزادی‌خواهانه طبقاتی است که نیروی محرکه آن را صرفاً طبقات و اقشار محروم جامعه تشکیل می‌دهند. با سرنگونی انقلابی طالبانیسم، زمینه‌ای برای سلطه احزاب اسلامی و قومی باقی نخواهد ماند. جنگ احزاب قومی و اسلامی علیه طالبان تنها گزینه‌ای است که این احزاب می‌توانند به حاکمیت امارتی طالبان پایان بخشند. اما چنین جنگ و تحولی در ماهیت و کارکرد خود هیچ وجه مشترکی با جنگ و تحول انقلابی ندارد. هرگونه مداخله قدرت‌های بیرونی به همراه نیروهای ملی-ناسیونالیست در تغییر نظام، احتمالاً می‌تواند با گشایشی در زندگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همراه باشد، اما نجات کامل از ارتجاع دینی و قومی و سرنگونی انقلابی رژیم طالبان، به‌دست طبقات محروم امکان‌پذیر خواهد بود.

مردم و طبقات محروم، آزادی و عدالت می‌خواهند: یک آزادی جامع و واقعی. از جمله آزادی زنان از ستم جنسیتی، آزادی اقوام از ستم و نابرابری، آزادی جامعه از شر حکومت دینی و آزادی توده‌ها و کارگران از فقر و استثمار وحشیانه. جامعه باید به‌عنوان یک کلیت ارگانیک دیده شود و برای آزادی از ستم و نابرابری‌ها باید راه‌حل کُلی جستجو شود. به بیان دیگر، یا باید همه آزاد شوند یا هیچ‌یک. این رسالتِ مهم و انقلابی، زمانی میسر می‌شود که به‌جای برخورد به شاخه، به تنه و ریشه توجه کنیم. ریشه و تنه یک جامعه، شیوه و مناسبات تولیدی است. کاپیتالیسم با مشخصات خاصِ فضا-زمانی خود، بستر همه‌ی تضادها و نابسامانی‌های موجود است. با مبارزه با سرمایه‌داری و امپریالیسم سرمایه‌داری، کلیت ارگانیکی مبارزهِ واقعی برای تغییر، فراهم می‌شود. پس از درک این کُلیت‌نگری دیالکتیک عام و خاص و روابط ارگانیک، اهمیت می‌یابد. آنچه رویکرد کمونیستی را از رویکرد غیر کمونیستی و بورژوایی متمایز می‌سازد، نه مسأله اقتصادی، بلکه کلیت‌نگری دیالکتیکی است. به‌عنوان مثال، ناسیونالیسم (با گرایش ترقی‌خواهانه) تنها به آزادی اتنیکی و قومی خود می‌پردازد، فمینیسم تنها به آزادی زنان توجه دارد و خواستار برابری زن و مرد است. لیبرال‌ها گمان می‌کنند که تأمین آزادی‌های فردی و تأمین آزادی بیان و برابری در برابر قانون به دستیابی به یک جامعه آزاد منجر می‌شود. البته که سوسیالیست‌هایی هستند که با یک رویکرد غیردیالکتیکی، موضوع مبارزه طبقاتی کارگران را جدا از سایر مبارزات آزادی‌خواهانه به‌پیش می‌برند و مرز میان مبارزه سوسیالیستی و اتحادیه‌ای را مخدوش می‌کنند.

در جامعه، تضادهای زیادی وجود دارد که با هم مرتبط‌اند. درک این ارتباط ارگانیک، در کنار نقشِ متفاوت آن‌ها، از اهمیت به‌سزایی برخوردار است. اغلب یک فرد از ستم و نابرابری‌های گوناگون رنج می‌برد. به‌عنوان مثال، یک کارگرِ زن متعلق به یک گروه قومی خاص، در معرض تضادهای گوناگون، اعم از طبقاتی، جنسیتی و قومی همزمان قرار دارد. به همین ترتیب، هویت‌های دینی و قومی افراد، نه هویت‌های تقابلی، بلکه هویت‌های تقاطعی است که غالباً در کنار هم، یک هویت ترکیبی را شکل می‌دهند، مگر در موارد خاص که در تقابل هم قرار می‌گیرند. اما آنچه در این میان مهم است، جایگاه، نقش و تأثیر این تضادهاست. بر اهمیت و جایگاه تضاد طبقاتی نسبت به تضادهای هویتی و غیره در فوق اشاره شد، اما شکل مشخص تضادها و روابط آن گره‌گاه دیگری در تحلیل مشخص در شرایط معین است. «برای مارکس، مبارزه طبقاتی یک مفهوم انتزاعی بود. از آنجا که نبرد طبقاتی در هر جنبه‌ای از زندگی نفوذ می‌کند و حدود و ثغور کل زندگی اجتماعی و سیاسی را معین می‌سازد، در نظریه و تحلیل مارکسیستی اهمیت ویژه‌ای دارد». هیچ تحلیل عمومی بدون طرح مطالبات مشخص نمی‌تواند راه‌گشا باشد. یک جریان سیاسی با تاکید بر مطالبات معین در ارتباط با کلیت خواسته‌ها، نقش و موقعیت خود را از گرایش‌های دیگر متمایز می‌سازد.

این تمایز را سوسیالیست‌های انقلابی افغانستان از سایر نیروها در مبارزه با رژیم ارتجاعی طالبان چگونه می‌توانند در چه مطالبات مشخصی نشان دهند؟ مطالبات معین سیاسی با تحلیل مشخصِ اوضاع امکان‌پذیر است. مطالبات سوسیالیستی شامل کلیه مطالبات آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه‌ای است که طبقات تحت ستم و توده‌ها برای به‌دست آوردن آن می‌رزند. به طور مشخص در عرصه‌ی اقتصادی، از میان برداشتن فقر و فاصله طبقاتی، از لحاظ سیاسی یک حکومت توده‌ای منتخب و سکولار و در زمینه اجتماعی، برابری کامل جنسیتی و اتنیکی، از جمله‌ی این خواسته‌هاست. این مطالبات و خواسته‌های دیگر با ماهیت آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه، با آلترناتیوی جمهوری سوسیالیستی امکان‌پذیر است. سوسیالیست‌های انقلابی افغانستان با طرح جمهوری سوسیالیستی، خط مشی سیاسی خود را از تمام جریانات بورژوایی که با خواسته‌های نظیر جمهوری دموکراتیک، جمهوری فدرالی و اسلامی، تا کنون ظهور کرده‌اند، جدا می‌سازند. آلترناتیوی مستقل سوسیالیستی، گام نخستین و مهم‌ترین، در تبدیل شدن به نیروی اجتماعی در مبارزه جاری به منظور سرنگونی امارت منحط طالبانی است. تا زمانی که این گام برداشته نشود، هرگونه سازماندهی و آگاهی‌دهی، نمی‌تواند در خروج از وضعیت فعلی برای سوسیالیست‌ها مؤثر باشد.