درین وبسایت نشرات، مقالات و دیدگاهای اتحاد مبارزان سوسیالیست را میتوانید بخوانید و اگر پیشنهاد، انتقاد و یا نظری دارید لطفا با ما شریک سازید.

دموکراسی در عصر امپریالیسم | اسم مستعار استبداد و بردگی مدرن بخش دوم

مطالب رسیده

نویسنده: حیدر

5/21/2025

فاز نخست

2) غیبت دموکراسی

بحث ما در این قسمت روی دو مسأله، متمرکز است:

۱) چگونگی تحقق نظام فیودالی در جهان

۲) دلایل غیبت دموکراسی برای 2000 سال

مسأله‌ی اول ـ در اواخر سده چهارم قبل از میلاد، اسکندر پسر فلیپ دوم

( پادشاه مقدونیه ) در نوجوانی زیر تربیت پدر، مرد ورزیده‌ای با فرهنگ یونانی شد و در جوانی به شاگردی ارسطوی فیلسوف، زانو زد. ارسطو نه تنها معلومات وسیعی را به اسکندر آموزش داد؛ بلکه تخم عشق به تمدن یونان را نیز بیش‌تر از پیش در مغز وی کاشت. ارسطو که دشمن آشتی ناپذیر دموکراسی آتن و مدافع سرسخت نظام جمهوری برده‌دار اشرافِ اسپارت و توسعه این سیستم درخارج از یونان بود، در شکل دادن ذهن امپراتوری بزرگ و شخصیت افسانوی آیندۀ اسکندر، نقش برجسته‌ای را ایفا کرد.

اسکندر هنوز هژده سال داشت که به صفت یکی از سرلشکران فلیپ بر یونان حمله کرد و سپاهِ سواره یونان را درهم شکست. اما پس از مرگ پدر، آنچه برای اسکندر مهم بود؛ اینکه: اشراف و خویشاوندان قدرت طلب را در مقدونیه روی جایش بنشاند و شورش‌های آسیای صغیر را سرکوب کند. اسکندر بعد از انجام این وظایف، با شایع شدن مرگش و آغاز شورش‌ها در یونان، به گفته‌ی تاریخ چون برق خود را به «به اوتی» رساند و « تب » با یورش ناکهانی به خاک یکسان شد، ساکنانش به بردگی گرفته شد و به فروش رسیدند. اسکندر بعد از تسویه حساب با یونان و استقرار سلطه‌ی مقدونیه بر شهرهای این خطه، متوجه آسیا شد.

هنگامی که اسکندر در حوزه یونان و مقدونیه به‌صفت یک منجی شهرت می‌یافت، طبقات فرودست امپراتوری فارس و مناطق شرق میانه، مصر، لیبیا، هند، افغانستان، آسیای میانه و قسمت آسیایی روسیه، یوغ استبداد شرقی پادشاهان، امپراتوران، اربابان و روحانیونِ زمین دار را بر دوش می‌کشیدند و از زندگی سخت ناراض بودند. اسکندر در سال 334 قبل از میلاد با سپاهی مرکب از 30 هزار پیاده، 5000 سوار و 160 کشتی رو به آسیا کرد. (5) سپاه اسکندر در برابر سپاهیان امپراتوری فارس و دیگر مناطق آسیا و افریقا چیزی نبود؛ ولی آسیا و افریقا که در آتش استبداد می‌سوختند و گرفتار موجی از نارضایتی‌ها و شورش‌های پیهم ساکنانش بودند. اسکندر تعدادی از مناطق یاد شده را بدون جنگ‌های خونین تسخیر کرد؛ اما در مقابل مقاومت کنندگان از بی‌رحمی سخت کار گرفت. اسکندر در مناطق مختلف از تاکتیک‌های گوناگون استفاده می‌کرد. در برخی از مناطق دست به اِعمار شهرها به سبک فرهنگ یونانی می‌زد، مثل شهر اسکندریه در غرب مصر و یونانیان را در ترکیب قدرت‌های جدید شامل می‌ساخت. در برخی از مناطق، یونانیان را با دختران بومی ازدواج می‌داد، به‌طور نمونه در یک شب ده‌هزار سپاهی اسکندر با ده‌هزار دختر ایرانی ازدواج کردند. اسکندر هنگامی‌که به بلخ رسید و برای عبور از کوه‌های هندوکش آمادگی می‌گرفت؛ با رخسانه دختر پادشاه بلخ ازدواج کرد. اسکندر که توسعه و اشغالگری را از کشورهای آسیای صغیر آغاز کرده بود با دور زدن از قسمتی از روسیه ( لنین گراد )، آسیای میانه، افغانستان، هند، مصر و لیبی، خود را به بابل رساند. این سفر خونین نظامی ده سال را در بر گرفت. اسکندر بابل را مرکز امپراتوری انتخاب کرد و در همین‌جا به سبب بیماری ملاریا درگذشت.

با هجوم اسکندر به آسیا و افریقا، دهقانان، روزمزدان و سایر ستم‌کشان سرزمین‌های اشغالی، در امپراتوری اسکندر از ستم رها نشدند؛ بلکه جای استبداد آسیایی به استبداد و بی‌حقوقی نوع یونانی یعنی بردگی، خالی گردید. اما این به‌هر حال نسبت به بقایای جامعه‌ی اشتراکی و طایفه‌ای قدمی به‌جلو بود؛ زیرا فاصله‌های طبقاتی وسیع و صف‌های طبقات متخاصم فشرده شد و جامعه آبستن مناسبات اقتصادی – اجتماعی پیشرفته‌تر ( سرواژ ) گردید. امپراتوری اسکندر که وارث قانونی‌ ( پسر ) نداشت؛ سراسر امپراتوری از مقدونیه تا بخش‌های آسیایی و افریقایی بر سر تقسیم قدرت سیاسی، به‌طور حاد متشنج گردید؛ در این جدال دست بالا را که ارتشیان داشتند، در مدت 20 سال امپراتوری بزرگ به 6 امپراتوری کوچک و پادشاهی حوزه‌ای تجزیه شد: 1) پادشاهی پتولمیان در مصر 2) دولت سلوکیان در قسمت اسکندریه 3) امپراتوری آنتیگون‌ها در مقدونیه 4) پادشاهی پرگام در آسیای صغیر 5) دولت رودس در جزیره‌ای بین آسیای صغیر، سوریه، مصر و جزایر یونان و 6) باختریان، سغد و خوارزم.

دولت‌های این شش حوزه با آن‌که از لحاظ درجاتِ رشد فرهنگی و سیاسی متفاوت بودند؛ اما در کُل خصایل مشترک ذیل را با خود حمل می‌کردند: اولاً، در ترکیب اکثر این دولت‌ها یونانیان شرکت داشتند و در مواقعی در برخی از دولت‌ها نیروی رهبری کننده بودند؛ مثلاً در 227 قبل از میلاد « اوتیدم » یونانی در آسیای میانه دولت بزرگی را ایجاد کرد و از سرحدات چین تا دریای خزر، از قسمت زیادی ایران تا سرحدات افغانستان و هند، پادشاه بود. ثانیاً، تمام این دولت‌ها از لحاظ تاریخی با تفاوت‌های معین از نظام طایفه‌ای و بردگی سلطنتی به‌سوی فیودالیسم در حرکت بودند. ثالثاً، در همه‌ی این دولت‌ها زمین، صنایع، تجارت، وسایل اساسی تولید، معادن و سایر ثروت‌های اجتماعی، به‌درجه اول در انحصار پادشاهان و به‌درجه دوم در اختیار تیول‌داران، متولیان معابد، افسران نظامی و اشراف قرار داشتند؛ توده‌های دهقان، چوپان، کارگران روزمزد و بردگان بار تولید، یوغ بیگاری و استبداد جنگ میان این دولت‌ها را بر دوش می‌کشیدند. رابعاً، تمام روحانیون بزرگ که به‌وسیله پادشاهان و امپراتوران انتصاب می‌شدند در خدمت بقای استبداد طبقات حاکمه قرار داشتند و ستم کشیدگی طبقات محروم را با تیوری‌های من‌درآوردی توجیه مذهبی می‌کردند. خامساً، در تمام این دولت‌ها ترکیبی از تمدن و فرهنگ شرقی – غربی حاکم بود و از لحاظ سیاسی هیچ یک از این دولت‌ها دموکراتیک نبودند؛ بلکه به نحوی اولیگارشی مطلقه‌ی پادشاهان حاکم بود.

برمبنای تزهای جامعه شناسی مارکس، جانشین شدن شیوه تولید نو به‌جای شیوۀ تولید کهنه، در دو روند، تحقق می‌یابد یکی به‌شکل اولسیونی ( تدریجی ) دیگری به‌شکل رادیکال ( انقلابی )، از زمان سلطه مقدونیه بر یونان یعنی سلطه اشرافیت مطلقه بر دموکراسی، در سراسر امپراتوری به‌جا مانده از اسکندر و برخی از کشورهای همجوارش ( رم ) هردو روند وجود داشتند که در پیوند با هم منجر به شکل گیری فیودالیسم گردید.

الف ـ

روند رادیکال، در قرن یکمِ قبل از میلاد، در یونان و رم، دوره برده‌داری پایان می‌یافت و این مناسبات دیگر خود مانع رشد جامعه بود. لهذا، به ماما (دایه ) و زایمان ( انقلاب ) ضرورت داشت.

در سال 73 قبل از میلاد در آموزشگاه گاپو، 200 گلادیاتور دست به شورش زدند که اسپارتاکوس بردۀ خریده شدۀ از آسیای صغیر، رهبری آن را به عهده داشت. این شورش نه یک توطئه‌ی عادی بردگان؛ بلکه جنبش پایداری بود که پولیس محلی در سرکوب آن بیچاره شد. ایتالیا ( روم ) که در این زمان به سبب جنگ‌های متواتر و گرفتن اسیران جنگی زیاد به انباری بردگانِ به‌شدت غضبناک تبدیل شده بود. بردگان دسته دسته از اطاعت اربابان و دولت سرباز می‌زدند و به رستاخیز سپارتاکوس می‌پیوستند. قیام سپارتاکوس طی دو سال نبرد سخت، با آن‌که از لحاظ نظامی شکست دید و امپراتوری برده‌دار روم پا برجا ماند؛ اما از لحاظ ذهنی جامعه برده‌داری را چنان متحول ساخت که «پلوتارک» و «آپی‌ین» تاریخ نویسان قرن دوم میلادی، نظریات نسل جوان جامعه‌ی‌بردگی رم را چنین بیان کردند: کار برده به‌طور کُل دیگر سودآور نیست و خودِ ( نسل جوان ) عملاً به اشکال دیگر، به استثمار کارگرانِ مزدور و دهقانان توسل می‌جستند. به وابستگی دهقان و برده بر زمین یعنی رایج ساختن مناسبات تولیدی نوع خاص سرواژی. از این رو، اهمیت قیام بردگان در سال های 73 ـ  در این بود که کُل نظام برده داری را از بن به لرزه در آورد و به گذار مناسبات تولیدی کهنه به مناسبات‌نو و مترقی تر ( فیودالیسم ) سرعت بخشید.

ب ـ

روند تدریجی، در کنار تحولات انقلابی ایتالیا – یونان، در دولت‌های آسیایی و افریقایی بازماده از امپراتوری اسکندر، به نسبت غش بودن فاصله‌های طبقاتی، تحول تدریجی در جریان بود. مباشران، مقاطعه کاران مالیاتی و زمین‌داران محلی سال به سال از دولت‌های مرکزی فاصله می‌گرفتند و به نحوی مناسبات اقتصادی مستقلی خود را سازمان می‌دادند؛ بدین معنا که: زمین داران کوچک با زمین‌های شان به زورمندان محلی پناه می‌بردند و خود به دهقانان وابسته بر زمین ( سرف ) مبدل می‌شدند؛ زورمندان در مقابل، زمین، تخم، وسایل کار و ایمنی در اختیار دهقانان و بردگان قرار می‌دادند و در عوضِ غله و کاه، تحویل گرفته، دهقانان وابسته بر زمین را به بیگاری، تهیه‌ی مصارف روحانیون، عبادت‌گاها و خرج‌های جنگی مجبور می‌ساختند.

در این شیوۀ استثمار، دهقانان نسبت به شیوه‌ای‌ که رایج بهره‌کشی شاهان و امپراتوران دینه‌ روز بود، یعنی این‌که دهقان مطابق یک قرار داد، چه باید کِشت کند، چقدر کشت کند و چه مقداری باید حاصل بگیرد و در غیر این، محکوم به پرداخت جریمه خواهد بود؛ دستِ باز تری داشت.

نوع فوق، فعل و انفعالات اقتصادی در دولت‌ها و مناطق یاد شده، تا قرن پنجم میلادی ادامه داشت؛ یعنی بنا بر عدم رشد سریع نیروهای مولده، تحول لنگان لنگان راه می‌رفت و زمین‌داران محلی به مرور در مقابل پادشاهان نوع خاص برده‌دار، استقلال کسب می‌کردند و دارای درجات قدرت محلی و رعایای مختص بخود می‌شدند.

امپراتوری رم که از یک طرف خود منحیث یک شیوۀ تولید دیگر به مانعی در راه رشد جامعه، تبدیل شده بود و از جانب دیگر سلطه اش تا افریقا، امپراتوری فارس و دیگر کشورهای آسیایی گسترش داشت؛ روز تا روز رنگ استبداد شرقی را به‌خود می‌گرفت. استبدادی که ارسطو در موردش گفته بود: « در استبداد شرقی جز یک سلطان همه برده بودند » بدین مناسبت در قرون اول و دوم میلادی که از همه منافذِ امپراتوری رم استبداد می‌بارید و نه تنها طبقه‌برده بلکه تمام اقشار فرودست از هر نوع حقوق انسانی محروم بودند و به صفت حیوانات یوغ تولید، بار مخاصمات جنگی امپراتوران، پادشاهان، مصارف اربابان و متولیان معابد را بر دوش می‌کشیدند. امپراتوری رم در سراسر قلمرو خود بخصوص در خودِ رم دچار بدترین انحطاط فرهنگی نیز بود: در این زمان تمام شکوفایی یونان و رم باستان در ساحه‌ی علوم، هنر، ادبیات، تاریخ‌نگاری، فرهنگ شهرسازی و شهر نشینی، فلسفه، مباحثات فلسفی بخصوص فلسفه و دانش مترقی و رو به تکاملی که شخصیت‌هایی چون؛ دموکریت، اناکساگوراس، اپیگور و ارسطو از آن نمایندگی می‌کردند، جای خود را به افراد غیر واقع‌بین، شارلتان و فاسدِ جامعه چون؛ معجزه‌سازان، غیب‌گویان، ساحران، فالبینان، شجره‌نویسان، کرامت تراشی به امپراتوران، شاهان و خویشاوندی این‌ها با خدایان و خود خدایی، خالی کرد. سخن کوتاه، سراپای امپراتوری را زنگ زد و یونان و رمی که تاج علم و تمدن را بر سر داشتند، خرافی شده اُبهت خود را از دست دادند.

اما مهم‌تر از سقوط فرهنگی، در سراسر امپراتوری، برده که قرن‌ها بهترین مال برده‌داران بود به بدترین مالکیت مبدل گردید؛ برده دیگر « کیفیت » خود را از دست داد، یاغی و شورشگر شد، هویت «بربر واقعی» ( وحشی ) را به‌خود گرفت. در جامعه ضرب المثلی، سر زبان ها افتاد هرچه برده بیش‌تر به همان حد دشمن بیش‌تر.

دقیقاً کار برده که قرن‌ها نعمت در جامعه برده داری بود، دیگر این نیرو را نمی‌توان با شیوۀ معمول با همان و سایل ساده مهار کرد؛ باید این نیرو را در حد دهقانان فقیر آزاد و یا هم به برده وابسته بر زمین مبدل ساخت و این نه برای آزادی واقعی این‌ها بلکه برای استفاده از نیروی‌شان در مناسبات استثماری جدید، یعنی تغییر مناسبات ارباب بردگی به مناسبات ارباب دهقانی، که در شرف تکوین بود.

باری امپراتوری رم که به «روسپی» چند سر شهرت داشت، می‌باید دگرگون می‌شد. بناءً در قرون دوم و سوم میلادی بردگان، دهقانان فقیر، چوپانان، گاوچرانان، لمپنان و بربر ها، از انگلند تا سکاتلند، از جرمنی تا شورشیان چین، از فارسیان تا تهیدستان مصر که در مرداب‌های رود نیل پایگاه داشتند و همه به‌نحوی از طرف زمین‌داران محلی حمایه می‌شدند، بر مراکز و شهرهای مهم امپراتوری و بر قصر پادشاهان در مواقع مختلف هجوم بردند؛ این جنبش که در تاریخ بنام « هجوم بربر ها » شهرت دارد در واقع مهاجرت‌های قهری برای تغییر سرنوشت این نیرو ها و تغییر مناسبات تولیدی کهن بود. عناصر متشکله‌ی این جنبش به‌خصوص بخش جرمنی آن، که بنیاد مادی و افکار ماقبل نظام بردگی ( توحشی ) داشت و به شیوۀ خاصِ نظامی، سازمان یافته بودند، به مفهوم واقعی کلمه بربرهای وحشی بودند؛ اما خواننده به‌صورت یک مطلب معترضه این نکته را در نظر داشته باشد: با این‌که تعدادی کثیری از عناصر متشکله‌ی این جنبش از زندگی ماقبل بردگی برخاسته بودند، ولی نتیجه‌ی قیام بربرها هرگز به ماقبلِ واقعیت عینی ( بربریت ) برنگشت؛ بلکه جامعه مترقی‌تر ( فیودالیسم ) را رقم زد. بدین معنا که تاریخ برگشت نکرد؛ بلکه جنبش را در کُل، در مسیر خود ( تکامل ) قرار داد.

هجوم بربرها، امپراتوری رم و سایر مراکز قدرت‌های ماقبل فیودالی در آسیا و آفریقا را فقط از لحاظ سیاسی و نظامی سقوط نداد؛ بلکه زراعت و صنعت در اکثر مناطق توقف یافت، بازرگانی و رابطه با سایر کشورها نیز مختل گردید؛ شهر ها و بازارها به‌خاک یکسان شدند. توده‌های مولد به پیمانه‌ی زیاد به قتل رسیدند؛ اکثر شهرها از سکنه خالی گردید؛ راه‌های مواصلاتی تخریب شدند؛ مردم از طبقات و اقشار مختلف به روستاها و مناطق دور دست پناه بردند. بدین معنا که این هجوم، جامعه‌ی کهن را با اکثر ثروت مادی و معنوی اش، در واقع دگرگون ساخت.

خوانندگان عزیز توجه داشته باشند که استقرار نوعِ نظام تپیک فیودالی در اروپا و باز شدن راه برای آمدن نظام قرون وسطی در آسیا از جمله در افغانستان، بنابر عوامل متعدد، مثل نوع خاص مناسبات برده‌داری، اوضاع اقلیمی، جغرافیایی و شکل استفاده از آب در مزارع و آسیاب‌ها، یکسان نبوده است. به عبارت ساده، مناسبات تپیک فیودالی اروپایی ( نوع جرمنی و یونانی ) در آسیا بوجود نیامد.

اما به‌هر حال، اکنون برای درک بهتر اوضاعِ آن زمان و چگونگی شکل گرفتن نظام فیودالی بر خرابه‌های نظام کهن، خوب است بریده‌ای از نظرات مارکس را مرور کنیم: «سومین شکلِ مالکیت، فیودالی یا ملک‌داری است. اگر دوران باستان از شهرها و اراضی کوچک آغاز شد، سده‌های میانه از روستا پا گرفت. این آغاز گاهِ متفاوت، ناشی از پراکندگی جمعیت در آن زمان بود که در اراضی پهناوری سکونت داشتند و از سوی فاتحان نیز چندان رشد نیافت. بنابراین بر خلاف یونان و رُم، توسعه فیودالی در قلمرو بسیار وسیع‌تری آغاز می شود که با فتوحات رومی‌ها و گسترش کشاورزی که در آغاز همراه آورد، فراهم شد. در آخرین سده‌های انحطاط امپراتوری روم و مغلوب شدن آن به‌دست بربرها بخش قابل ملاحظه‌ای از نیروهای مولد نابود شد؛ کشاورزی زوال یافته بود، صنعت بر اثر رکود بازار رو به انحطاط گذاشته بود، تجارت فرومرده یا به زور قطع شده بود؛ جمعیت شهر و روستا رو به کاهش رفت. این شرایط و شیوه سازماندهی فتوحات زیر تأثیر آن‌ها، همراه با تشکل نظامی ژرمن‌ها، به توسعه‌ی مالکیت فیودالی منجر شد. مالکیت مزبور همچون مالکیت قبیلوی و اشتراکی مبتنی بر قبیله است؛ اما طبقه‌ی تولید کننده، مستقیم در مقابل آن نه همچون در زمان باستان بردگان، بلکه خرده دهقانانی بود که به سرف تبدیل شده بودند.

به محض آن‌که فیودالیسم کاملاً توسعه می‌یابد؛ تضاد روستا با شهرها نیز به وجود می‌آید. ساختار سلسله مراتب مالکیت زمین و همراه آن نهادهای مسلح حافظ آن، قدرت اشراف بر سرف‌ها را تأمین می کرد. این سازمان‌یابی فیودالی درست همچون مالکیت جماعتی عهدباستان، اتحادی علیه طبقه‌ی مولدِ زیر سلطه بود؛ اما شکل اتحاد و رابطه با تولید کنندگانِ مستقیم، به علت شرایط تولیدِ متفاوت، فرق کرده بود. این ساختارِ فیودالی مالکیت، همتایی به‌شکل مالکیت تعاونی، یعنی سازمان‌بندی فیودالی اصناف، در شهرها داشت. مالکیت در این جا به‌طور عمده عبارت بود از کار هر فرد. ضرورت همبستگی در مقابل اتحادیه اشراف غارتگر، نیاز به بازارهای مشترک سرپوشیده – در عصری که اهل صنعت در عین حال بازرگان بودند – رشد رقابت سرف‌های فراری که به شهرهای نو خاسته سرازیر شده بودند و ساختار فیودالی روستاها، باعث پدید آمدن اصناف شد...» (6) و این اصناف در مبارزه برای کسب حقوق شهروندی شان از فیودالیسم، هسته‌های نظام نوین ( بورژوازی ) را شکل دادند.

مسأله‌ی دوم ـ در بحث عروج دموکراسی دیدیم که شکل گرفتن مقوله دموکرسی و ایجاد دولت‌های دموکراتیک، از یک سو محصول مبارزه سیاسیونی‌دارای افکار آزاد از قید ماوراء زندگی انسان‌ها بود که علیه نظام اشرافیت می‌جنگیدند و از سوی دیگر محصول رشد صنایع، تجارت، تمرکز نفوس در شهرها و جنبش‌های خلق که پیوسته برای رسیدن به آزادی‌ها و حقوق شان در جغرافیای نه چندان وسیع ( یونان و رم ) می‌رزمیدند.

اما فیودالیسم در اوضاع کاملاَ برعکسِ نظام باستان شکل گرفت: در مناطق وسیع عقب مانده‌ی روستایی؛ در اوضاعی که شیرازۀ صنعت، تجارت و زراعت از هم پاشیده و اقتصاد متکی به محل و طبیعت بود؛ رقابت بین دولت‌ها و قدرت‌های محلی نه بر اساس تولید، تجارت، ساختمان و پیشرفتِ زندگی؛ بلکه بر تجاوز، اشغال، باج‌گیری و تخریب استوار بود. جنبش‌های آزادی خواهی توده‌های فرودست، خلاف اوضاع جهان باستان، زمینه و مجالی برای آزاد اندیشی و برآمد نداشتند. روحانیون جیره‌خوار، پادشاهان و امپراتوران را معصوم و « ظل‌الله » می خواندند. جای آموزش علوم انسانی به میتافیزیک خالی شده بود. جنبش‌های اجتماعی سرکوب و رهبران شان یا به‌وسیله‌ی نیروهای مسلحِ مخفی‌ای طبقه‌ی‌ حاکمه، گمنام سر به نیست می‌شدند و یا به‌خاطر ترساندن دیگر آزادی خواهان به جوخه‌های دار سپرده شده و یا به دم توپ بسته می‌شدند. مثلاً؛ رهبران جنبش‌های آزادی‌خواهی خراسان، شرق میانه و آسیای میانه چون؛ منصور علاج، خداش، راوندی و نظایرش در قرون ( ، 9 و 10 میلادی ) و همچنان مشروطه خواهان افغانستان در قرن 19 و نیمه‌ی اول قرن 20 چون؛ عبدالرحمان لودین شخصیت دیگر اندیش و شخصیت‌های مشروطه خواه، همین سرنوشت را داشته‌اند. از همه مهم‌تر، در قرون وسطی منافع مادی، سیاسی و معنوی پادشاهان و امپراتوران با منافع مادی، سیاسی و معنوی مسوولان کلیسا، معابد و اشرافیت فیودال گره خورد. بناءً قدرت سیاسی پادشاهان و امپراتوران نه زمینی و مردمی؛ بلکه مافوق آرای رعایا، توجیه گردید و این اتحاد نا مقدسِ سیاسی، ایدئولوژیک و اقتصادی، قدرت‌های قرون وُسطی، علیه رعایا، مهر مطلقه و تقدس خورد. از این رو، پادشاهان و امپراتوران خود را در برابر رعیت مسوول نمی‌دانستند. مثلاً از دوره‌های دور که نزدیک بیاییم، در قانون اساسی 1343 افغانستان، ظاهر شاه که اساسی‌ترین مسوولیت‌های کشور و حیات مردم را بر دوش داشت، در ماده پانزدهم غیر مسوول خوانده شده و نزد مردم مکلف به پاسخگویی نبود. بدین محاسبه همه دولت‌های قرون وسطایی مشروعیت خود را نه از مردم، بلکه از ماورای آرای مردم کسب می‌کردند؛ لهذا مطلقه و میراثی بودند. به همین مناسبت، از زمان سلطه‌ی مقدونیه بریونان تا سلطه‌ی کامل بورژوازی بر فیودالیسم در قرون 18 و 19، دموکراسی به نسبت تخریبِ بستر اجتماعی خود، مدت 2000 سال از صحنه‌ی سیاسی غائب گردید.

اما چنانچه در بالا اشاره شد، توحش و تاریکی طولانی قرون وسطا را نباید توقف جریانِ تاریخ دانست؛ از قرن ۱۳ تا آستانه‌ی قرن 16 میلادی به‌خصوص در حوزه فرهنگ و فنون، اروپا چنان تکانی به سراسری گیتی داد که بشریت را به تعجب واداشت و دموکراسی درادامه‌ی این تحول بزرگ، در سده 18 نه تنها بار دیگر سر برآورد؛ بلکه متکی به آرمان بورژوازی، حال در ( قرن 21 ) در کمتر از 200 کشور، رژیمی مسلط است.

اما بدا به‌حالِ آن روشنفکران و تحلیل گرانی که دموکراسی را رژیمی دایماً ثابت و آرمان و خواست دایمی توده‌های فرودست می‌دانند و در این سطحِ شرم آور سقوط می‌نمایند.