درس‌های جنگ شوروی در افغانستان؛ چرا چپ ناسیونالیست زمین‌گیر شد؟

شش جدی روزی است که شوروی پیشین به افغانستان یورش آورد تا به آنچه که «وظیفه انترناسیونالیستی» خود می‌دانست، عمل کند؛ اما نتیجه‌اش چیزی از آب بیرون آمد که نه شوروی از آن راضی بود و نه هم مردم افغانستان. نه تنها «وظیفه انترناسیونالیستی» روس‌ها به سرانجام خوب و خوش نرسید؛ بلکه جنگ مزمن افغانستان منجر به فروپاشی سرزمین «انترناسیونالیسم پرولتری» شد. این تنها پیامد یورش شوروی بر «گورستان امپراتوری‌ها» نبود. این سرزمین «شهیدپرور» نیز در نتیجه‌ی تهاجم روس‌ها وارد چرخه‌ی جنگ و تباهی پایدار و بی‌پایان شد؛ به‌گونه‌ای که با گذشت 46 سال از تجاوز شوروی، افغانستان هنوز در چنگ موجودی خردوخمیر می‌شود که روس‌ها با یورش بر کشور ما زمینه‌ رشد و تقویت آن‌ را فراهم کردند: بنیادگرایی اسلامی.

گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیده

نویسنده: بهمن

شش جدی روزی است که شوروی پیشین به افغانستان یورش آورد تا به آنچه که «وظیفه انترناسیونالیستی» خود می‌دانست، عمل کند؛ اما نتیجه‌اش چیزی از آب بیرون آمد که نه شوروی از آن راضی بود و نه هم مردم افغانستان. نه تنها «وظیفه انترناسیونالیستی» روس‌ها به سرانجام خوب و خوش نرسید؛ بلکه جنگ مزمن افغانستان منجر به فروپاشی سرزمین «انترناسیونالیسم پرولتری» شد. این تنها پیامد یورش شوروی بر «گورستان امپراتوری‌ها» نبود. این سرزمین «شهیدپرور» نیز در نتیجه‌ی تهاجم روس‌ها وارد چرخه‌ی جنگ و تباهی پایدار و بی‌پایان شد؛ به‌گونه‌ای که با گذشت 46 سال از تجاوز شوروی، افغانستان هنوز در چنگ موجودی خردوخمیر می‌شود که روس‌ها با یورش بر کشور ما زمینه‌ رشد و تقویت آن‌ را فراهم کردند: بنیادگرایی اسلامی.

آمریکایی‌ها می‌خواستند روس‌ها را در «دام افغانستان» گیر بیندازند که در این کار موفق شدند؛ اما بدبختانه ما نه تنها هنوز نتوانسته‌ایم از زیر بار پیامدهای مرگبار شکست شوروی در سرزمین خود بیرون بیاییم؛ بلکه با گذشت زمان بیش‌تر از قبل با آن درگیر می‌شویم و قربانی می‌دهیم. اگر روس‌ها در جنگ با آمریکا در افغانستان برنده می‌شدند، احتمالاً روزگار بهتری داشتیم تا این‌که آنان درمانده و شکست‌خورده کشور را ترک کنند. چون آمریکا پس از خروج شوروی و سپس فروپاشی آن، افغانستان را به باد فراموشی سپرد. برای آمریکا هدف، شکست شوروی بود که تحقق یافت نه کمک به مردم ما، تا خودشان را از زیر بار جنگ و بحران بیرون کنند. آمریکا‌یی‌ها نتیجه‌ی این بی‌پروایی‌شان را در یازدهم سپتامبر 2001 دیدند و مجبور شدند آن را با یورش بر افغانستان جبران کنند که در نهایت، بازهم نتیجه چیزی نبود که ما و آمریکایی‌ها را راضی کند: طالبان برگشتند و کشور دوباره به لانه‌ی تروریسم بدل شد.

پرسشی که مطرح می‌شود این‌است که چرا با بیرون‌شدن روس‌ها از افغانستان ما هنوز در خم همان کوچه‌ای هستیم که بودیم؟ چرا پس از «پیروزی جهاد و مقاومت»، افغانستانی‌ها روز خوشی ندیده‌اند؟

تعیین‌کننده‌گی عامل خارجی

خیزش خودجوش مردم علیه نیروهای شوروی، زمینه را برای دخالت غرب به سرکرده‌گی ایالات متحده آمریکا فراهم کرد و تنها نیرویی که از نظر سازمان‌های جاسوسی غربی می‌توانست ظرفیت مبارزه با شوروی پیشین را داشته باشد، بنیادگرایی اسلامی بود. رشد یکباره‌گی تنظیم‌های جهادی (که هر کدام خود را مدعی «اسلام ناب محمدی» و «جهاد فی‌سبیل‌الله» می‌دانستند) به کمک مالی و تسلیحاتی غرب که منجر به فرسایشی‌شدن جنگ شد، در کنار حضور پرقدرت روس‌ها نشان‌دهنده‎ تعیین‌کننده‌گی مدیریت خارجیِ جنگ شوروی – آمریکا در افغانستان است.

تنظیم‌های جهادی نه اراده‌ای برای استقلال جنگی داشتند و نه هم توان و مدیریتی برای دولت‌داری. آن‌ها فقط یاد گرفته بودند که چه‌گونه سرباز خوب سی‌آی‌ای و آی‌اس‌آی باشند تا در رقابت تنظیمی پس نمانند. بنیادگرایانی که امروز سنگ دفاع از «استقلال» و «آزادی» کشور را به سینه زده و دیگران را جاسوس و خودفروخته خطاب می‌کنند، در جریان جنگ شوروی در افغانستان مزدبگیران صاف‌وساده سی‌آی‌ای بودند.

فکر کنم، نقل چند پاراگراف از کتاب «مأموریت سقوط»، نوشته‌ گری شرون، جاسوس سی‌آی‌ای بتواند عمق وابسته‌گی سران تنظیم‌های جهادی به این سازمان جاسوسی را روشن کند؛ گرچه موضوع مزدگیری رهبران مجاهدین از سی‌آی‌ای در جریان جنگ شوروی – آمریکا امروز از حقایق ساده است: «در آگست سال 1978 یکی از بلندپایه‌گان سی‌آی‌ای {آلن ولف، رییس بخش شرق نزدیک و جنوب آسیا در سی‌آی‌ای} در پاکستان گفت: اکنون آقایان من این جا هستم تا کارها را شروع کنم. افراد ما در کابل در احاطه رژیم کار چندانی نمی‌توانند بکنند؛ اما مجاهدین در این ‌جا در پاکستان، در پشاور و در اسلام‌آباد نماینده‌گانی دارند، جنگ ما از همین جا آغاز می‌شود. شما افرادی را در بین گروه مجاهدین به کار بگیرید.» (شرون، 2011: 68)

«چند روز پس از اشغال افغانستان، برنامه‌ی عظیمی تحت هدایت رییس جمهور کارتر آغاز شد که دوازده سال طول کشید و در جریان آن میلیاردها دالر به شکل پول نقد، تجهیزات نظامی و کمک‌های بشردوستانه به‌دست مجاهدین افغانستان رسید.» (همان: 70)

«ما به فرماندهان ماهانه پول نقد پرداخت می‌کردیم. این مبلغ در برخی مواقع به پنجاه هزار دالر در ماه می‌رسید و معمولاً برای فرماندهان کوچک‌تر پنج‌هزار دالر در ماه بود… تا جایی که می‌دانم، هیچ فرماندهی پیشنهاد ما را رد نکرد.» (همان: 71)

نقل این بند از کتاب «جنگ اشباح»، نوشته استیف کول هم ضروری است: «بین سال‌های 1980 و 1990 گری شرون ماهانه در حدود دوصد هزار دالر نقد را به بودجه جنگی مسعود می‌پرداخت… باید افزود که این کمک‌ها از آی‌اس‌آی کتمان می‌شد.» (کول، 1392: 16)

و برای این که بدانیم نقش ایالات متحده آمریکا (عامل خارجی) در جنگ مجاهدین علیه شوروی چه‌قدر حیاتی بود، بهتر است از زبان بریگدیر یوسف، مسوول دفتر افغانستان در آی‌اس‌آی بخوانیم: «من به حیث شخصی که با مقام‌های بلند هر دو طرف {آمریکا و بنیادگرایان} و طرز تفکر آن‌ها آشنا هستم، احساس می‌کنم که بنیادگراها در برداشت و نتیجه‌گیری خویش در ارائه کمک‌ها تا اندازه‌ای حق به‌جانب هستند، اما در ضمن بسیار احمقانه خواهد بود که این چنین نتیجه‌گیری‌های خویش را به‌طور علنی ابراز دارند، زیرا بدون حمایت و پشتیبانی همه‌جانبه آمریکا جهاد نمی‌توانست وجود داشته و نمی‌توانست به پیروزی برسد.» (یوسف: 40)

«برای تحت‌ فرمان ‌درآوردن و زیرتأثیرقراردادن تنظیم‌ها و قوماندانان و سوق آنان به استقامت درست، من جز از همین وسیله، یعنی دادن و یا دریغ‌کردن اسلحه و مهمات و آموزش وسیله‌ امکان دیگر نداشتم. … حصول سلاح‌های ثقیل و مهمات آن خواست مشترک مجاهدین بود و حاضر بودند برای به‌دست‌آوردن آن هرگونه انعطاف‌پذیری نشان داده و دساتیر و هدایات مرا اجرا کنند. بر همین اساس هرگاه آنان در اجرای عملیات، موفقیتِ بیش‌تر به‌دست می‌آوردند، در نتیجه آن سلاح و راکت‌های بیش‌تر در اختیار آنان قرار داده می‌شد و این وسیله مؤثر بود که توسط آن می‌توانستم همکاری بیش‌تر آنان را جلب کنم. به عبارت دیگر، در یک دست من علف و در دست دیگر من قمچین قرار داشت. در صورتی که آی‌اس‌آی چنین صلاحیت را نمی‌داشت، پیروزی من در اجرای وظایف ناممکن بود.» (همان: 90-91)

با این وصف، به‌ساده‌گی می‌توان مدعی شد که در جنگ شوروی – آمریکا در افغانستان، در حالی ‎که عامل داخلی نقش آغازگر داشت، با ادامه جنگ، عامل خارجی نقش اصلی یافت و این بیگانه‌گان بودند که سرنوشت نبرد با شوروی را می‌نوشتند نه «مردم». اصلاً کسی در آغاز هم از «مردم» نپرسیده بود که چه می‌خواهند!

غربی‌ها به رهبری ایالات متحده آمریکا برنامه‌ای برای افغانستان پساشوروی نداشتند و قصدشان این بود که دشمن ژئوپلیتیک را در زمین افغانستان به زمین بزنند و دیگر هیچ! هنگامی که روس‌ها از کشور رفتند، ما ماندیم و دستاورد «جهاد»مان در برابر «کفار»! اما گویا این دستاورد زیادی بزرگ بود و نشد از آن پاسداری کنیم.

چپ‌روان راست‌اندیش

یورش شوروی پیشین به کشور ما، پای دولت‌های غربی، به‌ویژه ایالات متحده آمریکا را به افغانستان کشاند و زمینه‌ساز نبرد فرسایشی بزرگی شد که دو قدرت بزرگ جهانی آن روزگار بر سر آقایی دنیا به ‌راه انداختند. سرانجام، ده سال جنگ شوروی در افغانستان نه تنها این امپراتوری را به زانو درآورد، بلکه کشور ما را نیز به تنور داغ بحران مزمن و سردرگم پرت کرد؛ بحرانی که با گذشت هر روز پیچیده‌تر و معمایی‌تر می‌شود. کالبدشکافی جنگ شوروی و آمریکا در افغانستان که بسیاری به آن «جنگ مقاومت ملی» نام داده‌اند، به این دلیل از اهمیت زیادی برخوردار است که بسیاری‌ها هنوز هم به این جنگ فخر می‌فروشند، چون از این راه به سرمایه‌های افسانه‌ای رسیدند و بر کرسی قدرت و شهرت لم زدند.

جمع دیگر، با آن ‎که دستاورد چندانی از این جنگ نداشته‌اند،‌ سهم‌گیری در آن را برای پنهان‌کردن شکست‌های شرم‌آورشان هنوز هم توجیه می‌کنند. سرچشمه ایدئولوژیک و تئوری راهنمای عمل این جمع که خود را چپ جا می‌زنند، ناسیونالیسم ارتجاعی است؛ ناسیونالیسمی که با رویکرد پوپولیستی در جنگ شوروی - آمریکا خود را به تباهی کشاند. تحلیل حاکم آن روزگار در میان چپ مائوییست افغانستان این بود که در جنگ علیه شوروی باید جانب ملت را گرفت؛ اما رهبران چپ مائوییست که به عمق ماهیت جنگ آمریکا - شوروی پی‌نبرده بودند، به‌درستی نمی‌دانستند ملتی که آنان سنگ دفاع از آن را به سینه می‌زنند، گروگان بنیادگرایان اسلامی که از سوی دولت ایالات متحده آمریکا مدیریت می‌شدند، شده است. افغانستانی‌ها به این دلیل ساده و ناسیونالیستی علیه شوروی می‌جنگیدند که کشورشان از سوی این قدرت بزرگ جهانی اشغال شده است؛ فرقی نمی‌کرد چه کسی از آنان پشتیبانی می‌کند، فقط نفس پشتیبانی مهم بود. به همین دلیل، هر کشوری که دست کمک دراز می‌کرد، با پیشانی باز پذیرفته می‌شد.

دولت‌های ایالات متحده آمریکا، بریتانیا، پاکستان، ایران، عربستان، چین و کشورهای دیگر،‌ همه‌گی در این کارزار سهم خود را ادا کردند. اما آیا امریکایی‌ها، عرب‌ها، پاکستانی‌ها، ایرانی‌ها و دیگران به‌راستی برای بهروزی مردم افغانستان و دفاع از استقلال کشور به ما کمک کردند؟ تمام فاکت‌ها از آغاز تا پایان جنگ علیه شوروی، به این پرسش پاسخ منفی دارد. جنگ شوروی در افغانستان، بخشی از یک نبرد جهانی دو قدرت بزرگ (شوروی پیشین و ایالات متحده آمریکا) بود که با شکست شوروی در افغانستان و به‌دنبال آن فروپاشی این قدرت امپریالیستی به پایان رسید. دولت‌های پاکستان و ایران هم که در این نبرد کنار ایالات متحده آمریکا ایستاده بودند، سهم خودشان را از نمد افغانستان گرفتند. اما افغانستانی‌ها از این جنگ چه به‌دست آوردند؟ چند میلیون کشته، مجروح و آواره،‌ و نابودی زیربناهای اقتصادی، تنها دستاوردی بود که افغانستان از اين جنگ داشت.

برخی‌ها دانسته و ندانسته هنگامی‎ که گپ جنگ آمریکا و شوروی در افغانستان به میان می‌آید، از بلندرفتن آگاهی سیاسی مردم می‌بافند و می‌لافند. در حالی‎که تنها جنگ آگاهی‌دهنده و تاریخ‌ساز نیست. ما آگاهی سیاسی‌مان را از راه‌های ساده‌تر و کم‌هزینه‌تری هم می‌توانستیم به‌دست بیاوریم، چه نیاز بود که همه داروندار خود را به پای جنگی بریزیم که آغاز و انجام روشن و تعیین‌شده‌ای داشت: پیروزی یک امپریالیسم در برابر امپریالیسم دیگر. در این میان آنچه شوربختی ما را فزون‌تر می‌کند، بیراهه‌روی‌های چپ است. نیرویی که خود را پیشتاز مبارزه برای رسیدن به جهان دیگر می‌داند، در نهایت به پسرفته‌ترین رویکردها دست یازید و خود را در باتلاقی از بدفهمی و دنباله‌روی‌های كودكانه فرو برد که تا کنون نتوانسته به درستی از آن بیرون بیاید. نیرویی که شعار تأمین آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی سر می‌داد، در تلاش رهبری جنگی كه آن را «مقاومت ملی» می‌خواند، نه تنها كه نتوانست در سياست كلان جای پايی برای خود باز كند، بلكه در عمل به نیروهایی خدمت کرد که دشمن سوگندخورده دموکراسی و عدالت اجتماعی بودند. جبهه‌سازی‌های مكانيكی، ذوق‌زده‌گی‌های پوپوليستی برای رسيدن به قدرت كه ناشی از جوگيرشدن رهبران چپ بود، سرانجامی جز سرافكنده‌گی و «انتقاد از خود»كردن‌های خنده‌آور نداشت.

چپ ناسيوناليست در مبارزه با شوروی پيشين به ملتی اتكا داشت كه خودآگاهی سياسی‌اش را فرا نگرفته بود و از اين نظر، سرباز ساده بنيادگرايان اسلامی شد. حالا با اين وصف، چپی كه پايگاه نيرومندی در ميان توده‌های فرودست نداشت و قدرت‌های جهانی مخالف شوروی هم هيچ دلبسته‌گی‌ای به او نشان نمی‌دادند، چه‌گونه می‌توانست جنگ امپریالیستی شوروی - آمريكا را به جنگ آزادی‌بخش بدل كند؟ بخش زیادی از چپ ناسيوناليست، امروز نيز در حالی ‎كه هرگز از ورشكسته‌گی‌های تئوريك گذشته‌اش نياموخته، در رويای راه‌اندازی «جنگ خلق» و «مقاومت ملی» به‌سر می‌برد و هنوز هم در مسیری می‌رود که دیروز رفته بود. برنامه برخی از سازمان‌های چپ هنوز هم دست‌نخورده باقی مانده است. گویی ما هنوز هم در روزگار تجاوز شوروی بر افغانستان به‌سر می‌بریم.

منابع:

1. شرون، گری. (2011). ماموریت سقوط؛ چه‌گونه سی‌آی‌ای عملیات براندازی طالبان را در افغانستان رهبری کرد؟، برگردانِ اسدالله شفایی، کابل: انتشارات تاک.

2. کول، استیف. (1392). جنگ اشباح، برگردان محمداسحاق، کابل: انتشارات میوند.

3. محمدیوسف و مارک ادکین. (بی‌تا). تلک خرس، حقایق پشت پرده جنگ در افغانستان، برگردانِ محمدقاسم آسمایی، نشر انترنیتی.