دیالکتیک رهایی زنان و مبارزه طبقاتی
مسألهی آزادی زنان و پیوند آن با مبارزه برای دگرگونی اجتماعی، یکی از محوریترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین بحثها در تاریخ اندیشههای رفرمیستی و سوسیالیستی بوده است. مسألهی زنان صرفاً یک موضوع اجتماعی یا فرهنگی نیست؛ بلکه بخشی جداییناپذیر از تحلیل ماتریالیستی تاریخ و نقد اقتصاد سیاسی سرمایهداری است. ستم بر زنان ریشه در تاریخ مالکیت خصوصی و مناسبات وابسته به آن و متعاقب آن، تشکیل خانوادۀ پدرسالار بهعنوان واحدِ اصلی جامعهی طبقاتی دارد. از این رو، رهایی واقعی زنان نه در چارچوب نظام موجود که سدی در برابر هرگونه تحول بهنفع طبقات تحت ستم و زنان است؛ بلکه تنها از رهگذر انقلاب سوسیالیستی و الغای مالکیت خصوصی و روابط تولیدی سرمایهداری امکانپذیر است .
گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیدهزنانویژه هشت مارچ
مسألهی آزادی زنان و پیوند آن با مبارزه برای دگرگونی اجتماعی، یکی از محوریترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین بحثها در تاریخ اندیشههای رفرمیستی و سوسیالیستی بوده است. مسألهی زنان صرفاً یک موضوع اجتماعی یا فرهنگی نیست؛ بلکه بخشی جداییناپذیر از تحلیل ماتریالیستی تاریخ و نقد اقتصاد سیاسی سرمایهداری است. ستم بر زنان ریشه در تاریخ مالکیت خصوصی و مناسبات وابسته به آن و متعاقب آن، تشکیل خانوادۀ پدرسالار بهعنوان واحدِ اصلی جامعهی طبقاتی دارد. از این رو، رهایی واقعی زنان نه در چارچوب نظام موجود که سدی در برابر هرگونه تحول بهنفع طبقات تحت ستم و زنان است؛ بلکه تنها از رهگذر انقلاب سوسیالیستی و الغای مالکیت خصوصی و روابط تولیدی سرمایهداری امکانپذیر است .
بنیاد دیدگاه مارکسیستی درباره مسألهی زنان
درک مارکسیستی از ستم علیه زنان، ریشه در تحلیلی عمیق از تاریخ تحول جوامع بشری دارد. برخلاف دیدگاههایی که فرودستی زنان را امری طبیعی و بیولوژیکی میدانند، مارکسیسم بر تاریخی و اجتماعی بودن این پدیده تأکید میکند.
«منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» اثر مهم فریدریش انگلس، در حقیقت سنگ بنای تحلیل مارکسیستی در مورد مسألهی زنان بهشمار میرود . انگلس با الهام از مطالعات انسانشناسی لوییس مورگان، نشان میدهد که در جوامع ابتدایی و اشتراکی، نه تنها خبری از ستم بر زنان نبود؛ بلکه به دلیل نقش تعیینکنندهشان در تولید و جامعه، از احترام و برابری برخوردار بودند. با گذار از توحش به بربریت و سپس تمدن، تحول عظیمی در شیوۀ تولید رخ داد. کشاورزی و مالداری باعث تولید مازاد اقتصادی شد. این مازاد، زمینهساز شکلگیری مالکیت خصوصی گردید. برای نخستین بار در تاریخ بشر، بحث انتقال وراثت و حفظ مالکیت، ثروت اضافی مطرح گردید.
برای تضمین انتقال مشروع مالکیت به فرزندانِ ذکور، نهاد خانوادۀ تکهمسری پدید آمد. این خانواده، نه حاصل عشق فردی، که نتیجهی یک ضرورت اقتصادی برای مهار زنان و تضمین وفاداری آنان بود. انگلس نتیجه میگیرد: «نخستین ستم طبقاتی در تاریخ با نخستین ستم جنس مذکر بر جنس مؤنث همزمان است.» خانوادۀ تکهمسری به سلولی اقتصادی تبدیل شد که در آن، زن به «پرولتر» خانه و مرد به «بورژوای» آن بدل گشت. انگلس تأکید میکند که رهایی زنان تنها در گرو بازگرداندن آنان به عرصهی تولید اجتماعی و اجتماعی کردن کار خانگی و تربیت فرزندان است. او مینویسد: «با مالکیت اشتراکی ابزار تولید، خانواده فردی واحد اقتصادی جامعه نخواهد بود. خانهداری خصوصی به صنعت اجتماعی تغییر مییابد».
بعد آگوست بیبل در کتاب خود «زن و سوسیالیسم» گام را فراتر نهاد. او نه تنها به تحلیل ریشههای ستم پرداخت؛ بلکه با دفاع از حق اشتغال زنان در برابر سنتگرایانی مانند پرودون، نشان داد که ورود زنان به کارخانهها، علیرغم ماهیت استثمارگرانهاش، زمینهساز آگاهی و سازمانیابی آنان میشود. بیبل معتقد بود که استثمار مضاعف زنان در سرمایهداری چه در محل کار و چه در خانه آنان را به نیروی بالقوه انقلابی تبدیل میکند .
بعد از انگلس و بیبل سایر تئوریسینهای مارکسیست در اوایل قرن بیستم، نه تنها به بسط این نظریات پرداختند؛ بلکه در پراتیک سیاسی نیز برای تحقق آنها برای حقوق و آزادیهای زنان کوشیدند.
کلارا زتکین بهمثابهی مبتکر ایجاد «انترناسیونال زنان کارگر» و از چهرههای برجستهی حزب سوسیال دموکرات آلمان، به شدت با این ایده که زنان کارگر باید در قالب جنبشهای به اصطلاح «فمینیستی» با زنان بورژوا متحد شوند، مخالف بود. او به همراه رُزا لوکزامبورگ، بر اهمیت «روز جهانی زن» بهعنوان ابزاری برای همبستگی پرولتاریای زن تأکید کرد. زتکین بارها با لنین در این باره گفتوگو کرد و لنین نیز بر اهمیت جنبش زنان به عنوان «جزء حیاتی جنبش تودهای» تأکید میکرد. برای زتکین، مبارزه برای حقوق زنان چون حق رأی، نه یک هدف نهایی؛ بلکه گامی در مسیر مبارزه طبقاتی بود.
حیات سیاسی رزا لوکزامبورگ تجسم پیوند ناگسستنی مبارزه طبقاتی و آزادی زنان بود. او در جدال تاریخی خود با ادوارد برنشتاین و اصلاحطلبان، ثابت کرد که رهایی طبقه کارگر اعم از مردان و زنان در چارچوب سرمایهداری ممکن نیست. برنشتاین معتقد بود با کسب تدریجی امتیازات، سوسیالیسم محقق میشود؛ اما لوکزامبورگ در رسالهی «اصلاح یا انقلاب» (۱۸۹۸) اثبات کرد که اصلاحات برای بقای سرمایهداری ضروریاند، نه برای الغای آن. این دیالکتیک دقیقاً به مسأله زنان نیز قابل تعمیم است: اصلاحاتِ مانند حق رأی یا قوانین حمایتی، میتوانند وضعیت زنان را بهبود بخشند؛ اما ریشهی ستم را که همانا مالکیت خصوصی و دولت طبقاتی است، خشک نمیکنند. لوکزامبورگ نشان داد که دموکراسی بورژوایی، حتی با احتساب حقوق برابر برای زنان، در نهایت به دیکتاتوری سرمایه منتهی میشود و تنها دموکراسی انقلابی سوسیالیستی میتواند آزادی حقیقی را برای همه محقق کند.
الکساندرا کولونتای تاکید بر انقلاب در زندگی روزمره داشت. او انقلابی بلشویک و اولین زن وزیر و سفیر در تاریخ مدرن، انقلابیترین فرد در به کارگیری نظریات مارکسیستی برای رهایی زنان بود. او بهعنوان رهبر بخش زنان حزب کمونیست روسیه، پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، به دنبال پیادهسازی برنامهای بود که انگلس و بیبل ترسیم کرده بودند. این برنامه شامل قانونیسازی سقط جنین، طلاق آسان، ملی کردن آشپزخانهها و مهدکودکها، و تلاش برای از میان بردن خانواده بورژوایی بهعنوان واحد اقتصادی بود. کولونتای در مقاله مشهور خود «روز زن چیست؟» به روشنی مرز خود را با فمینیسم بورژوایی مشخص میکند. او مینویسد: «هدف فمینیستها چیست؟ هدف شان تحقق همان امتیازات، قدرت و حقوقی در جامعه سرمایهداری است که همسران، پدران و برادران شان دارند. هدف زنان کارگر چیست؟ هدف شان الغای تمامی امتیازاتی است که به واسطهی ثروت و خون افراد بهدست آمده است.» کولونتای معتقد بود که انقلاب سوسیالیستی باید به رهایی جنسی و عاطفی زنان نیز بینجامد و روابط انسانی را از قید مالکیت و سلطه رها سازد.
فمینیسم سوسیالیستی در برابر فمینیسم بورژوایی و فمینیسم رادیکال
تمایز اساسی فمینیسم سوسیالیستی با فمینیسم بورژوایی و فمینیسم رادیکال، در تحلیل ریشهی ستم و راهحل آن نهفته است. فمینیسم بورژوایی که در قرن نوزدهم توسط جنبش سافراژتها در انگلستان و آلمان نمایندگی میشد، خواستار برابری حقوقی زنان در ساحات حق رأی، حق تحصیل و حق مالکیت در چارچوب نظام سرمایهداری بود. کلارا زتکین و رزا لوکزامبورگ به شدت با این جریان مبارزه کردند، زیرا این خواستهها، طبقاتی بودن جامعه را نادیده میگرفت. یک زن کارگر و یک زن بورژوا، علیرغم داشتن جنسیت مشترک، منافع طبقاتی متضادی دارند. فمینیسم بورژوایی در نهایت با شروع جنگ جهانی اول، نقاب از چهره برداشت و به جای مبارزه با جنگ، به آغوش ارتجاع و دولتهای ملی خود پیوست.
فمینیسم رادیکال که در دههی ۱۹۶۰ و در بستر «چپ نو» در آمریکا رشد کرد، با وجود رادیکالیسم ظاهری و چپ نمایی، به بنبست نظری و عملی رسید. این جریان با محور قرار دادن مفهوم فراتاریخی «پدرسالاری» بهعنوان ریشهی تمامی ستمها، تحلیل طبقاتی و اقتصادی مارکسیسم را کنار گذاشت. در این دیدگاه، سرمایهداری نه علت اصلی، که یکی از معلولهای پدرسالاری تلقی میشود. این ایدئالیسم، منجر به سیاستهایی میگردد که به جای وحدت طبقهی کارگر بر مبنای منافع مشترک، به تفرقهی جنسیتی و انکار همبستگی طبقاتی دامن میزند . مارکسیسم و یا فمینیسم سوسیالیستی بر این باور است که پدرسالاری مدرن، جایگاه خاص در نظام سرمایهداری دارد و با الغای سرمایهداری، پایهی مادی خود را از دست میدهد.
جایگاه چپ انقلابی و مسأله زنان در افغانستان
افغانستانِ امروز، غمانگیزترین نمونه از پیامدهای ارتجاع مذهبی و ناتوانی پروژههای مدرنیزاسیونِ وابسته به امپریالیسم است. با تسلط مجدد طالبان در اگست ۲۰۲۱، تاریکترین صفحه بر زندگی زنان گشوده شد. طالبان با تفسیری به شدت افراطی از شریعت، زنان را از حقوق اولیهی انسانی محروم کردهاند. ممنوعیت زنان از تحصیل در مکتبهای متوسطه و پوهنتونها، ممنوعیت اشتغال زنان در ادارات دولتی و مؤسسات داخلی و خارجی، ممنوعیت حضور زنان در اماکن عمومی و تفریحی، و تبدیل شدن زنان به موجوداتی محبوس در خانه بخش از سیاستهای زن ستیزانهی رژیم متحجر طالبان میباشد. این رویکردِ طالبان در برابر زنان، نه یک پدیدۀ فرهنگی ساده؛ بلکه محصول بحران سرمایهداری وابسته و عقب مانده است که از سوی کشورهای امپریالیستی حمایت میشود. طالبان و سایر رژیمهای ارتجاعی از سواد، آگاهی و حضور زنان در عرصههای مختلف میترسند و برای جلوگیری از انقلاب اجتماعی به اِعمال چنین پالیسیهای زن ستیزانه نیاز دارند.
هر دو ترند چپ افغانستان، متاثر از «حزب کمونیست شوروی» و «حزب کمونیست چین» از لحاظ نظری بر لزوم آگاهی، مشارکت و رهایی زنان تأکید داشتند. حزب دموکراتیک خلق افغانستان پس از گرفتن قدرت در ۱۹۷۹ از طریق کودتا و به حمایت شوروی، به وسیلهی اصلاحات دولتی، فرمانهای عمدتاً غیر عملی، گامهایی را در جهت ارتقای جایگاه زنان برداشت. در این دورۀ کوتاه، زنان از حق رأی، حضور گسترده در آموزش عالی، کار در ادارات و کارگاههای دولتی برخوردار بودند و با سنتهای کهنِ زن ستیزانه و پدرسالانه مبارزه صورت گرفت . با این حال، نقدِ وارد بر این جریان آن است که این اصلاحات، عمدتاً از بالا و توسط دولت اعمال میشد و پیوند کافی با تودههای زنان در سطح روستاها و درون خانوادههای پدرسالار نداشت. ضعف در تحلیل عمیق ساختارهای قبیلهای و مذهبی و عدم توانایی در خلق یک جنبش تودهای که اصلاحات اجتماعی را از دل خود جامعه سازماندهی کند، از عوامل مهمی بود که به شکست این پروژه در برابر هجوم مجاهدینِ تحت حمایت غرب انجامید.
چپ اپوزیسیون یا چپ مائوئیست افغانستان اما، خواهان رهایی انقلابی و از درون جنبش توده ای زنان و مردان بود. توانایی این چپ در دیدگاه انقلابی نسبت به مسألهی زنان، تاکید بر آگاهی و آموزش زنان و مشارکت آنها در تشکیلات و مبارزه و همچنان نقدِ فرهنگ فئودالی و سنن زن ستیزانه در جامعه و خانواده بود. اما ضعف آن در عدم توانایی برای فراگیر شدن و نفوذ در تودههای وسیع خلاصه میشد و آن را در جایگاه یک اقلیت سنت شکن؛ اما منزوی نگهداشت. البته گروههای چپ مائوئیستی از لحاظ تئوریک در برخورد با مسألهی زنان موقفهای یکسانی نداشتند. برخی از این سازمانها، کادرها و حتی اعضای رهبری آنها نسبت به زنان و خانوادههای شان، برخورد به شدت فئودالی و بسیار عقب مانده را به نمایش میگذاشتند.
امروز، چپ انقلابی افغانستان در وضعیت ضعف شدید به سر میبرد. بهعلت متقبل شدن ضربات مرگبار از سوی چپِ بر سر اقتدار و نیز احزاب بنیادگرایی اسلامی، بسیاری از کادرهای آن کشته شده، مهاجرت کرده یا منزوی گشتهاند. دستاوردهای ناچیزی که در زمینهی بسیج و کار در میان زنان داشتند را بهخاطر رهبریی منحرف و نبود دموکراسی سازمانی، از دست دادند. برخی از این سازمانها مثل «رهایی» و «ساما» در مسألهی زنان به اینجوها و تطبیق کنندگان «پروژههای زنانهای» دونرهای امپریالیستی، تنزل نمودند. برای آنها مسألهی زن نه به حیث موضوع اساسی چپِ انقلابی و جزء مهمی مبارزۀ سوسیالیستی؛ بلکه بهمثابهی پدیدۀ تجارتی و منبع درامدزایی تبدیل شد و شعارهای چپ به شعارهای جامعهی مدنی، فمینیسم بورژوایی و دونر خوش کن تقلیل یافت. از این رو، این چپ، در مجموع قادر نشد که به دیدگاههای مارکسیستی در مسألهی زنان، متعهد بماند و فراتر از افرادِ فمنیست بورژوایی و حقوق بشری و اینجویی، نتوانست که نسل آگاه زنان را تربیه کند و در کنار خود داشته باشد.
چپ؛ نیازمند بازسازی نظری و عملی است
برای چپِ انقلابی درک این نکته بسیار ضروری است که آزادی زنان را نمیتوان به فردای انقلاب موکول کرد؛ اما در عین حال، نمیتوان آن را بدون مبارزۀ طبقاتی و انقلاب محقق ساخت. مبارزه برای حقوق دموکراتیک زنان و حق تحصیل، حق کار، حق مالکیت و حق خروج از خانه و مشارکت در همهی امور اجتماعی باید در متن مبارزۀ طبقاتی و بهعنوان بخشی از آن تعریف شود.
چپِ انقلابی با درس آموزی از تجارب گذشته و تحلیل شرایط و اوضاع باید از حالت انزوا بیرون شود، و پیوند خود را با تودههای تحت ستم در مناطق مسکونی شان تامین نماید. این سازمانهای چپ باید وارد محلات کارگری و روستاها شوند و با ایجاد تشکلهای زیرزمینی- اعتراضات و مقاومت روزمرۀ زنان را سازماندهی کنند. این مقاومت میتواند اشکال مختلفی از اعتراضات خیابانی، حضور فعال و گسترده در شبکههای اجتماعی، ایجاد حلقههای آموزشی تا برگزاری مکتبهای مخفیانه را شامل شود.
با در نظر داشت اوضاع خاص افغانستان و حاکمیت طالبان که کوچکترین اعتراض و آزادی خواهی را با گلوله، زندان و شکنجه پاسخ میدهند، اکثریت فعالان چپ افغانستان شامل گرایشهای مائوئیستی، استالینیستی، تروتسکیستی و آنارشیستی در خارج از افغانستان بهسر می برند. این گروهها و فعالان چپ نباید فعالیتهای شان را محدود به صدور اعلامیهها یا نشریات در فضای مجازی بکنند. آنها نباید منتظر بهبود وضعیت در افغانستان در عدم حضور و مداخلهی فعال خودشان باشند و فعالیتهای عملی شان را موکول به فراهم شدن شرایط مساعدِ مبارزه در افغانستان کنند؛ بلکه میتوانند با استفاده از تکنولوژی و هنر مبارزۀ مخفی با کارگران، زنان و جوانان ارتباط تامین کنند و از سوی دیگر، بدون ضیاع وقت دست به فعالیتهای ترویجی و سازماندهی در میان دهها هزار مهاجر مقیم در کشورهای غربی بزنند. این فعالیتهای ترویجی و سازماندهی نه تنها باید شامل افغانهای مهاجر و پناهنده شوند؛ بلکه تلاش صورت بگیرد که با احزاب و سازمانهای چپ و سوسیالیستِ آن کشورها نیز روابط بر قرار کنند و کارهای مشترکی را انجام دهند.
مسألهی زنان افغانستان، مسألهای جدا از مبارزه جهانی علیه سرمایهداری و امپریالیسم نیست. امپریالیسم آمریکا و متحدان منطقهای آن، با اشغال افغانستان، نه تنها دموکراسی به ارمغان نیاوردند؛ بلکه با تقویت جنگ سالاران و در نهایت، فراهم کردن زمینهی بازگشت طالبان به قدرت، بزرگترین ضربه را به آزادی زنان وارد کردند. چپ باید این پیوند ارتجاعی امپریالیسم و بنیادگرایی اسلامی و طالبان را افشا کند.
نیروهای مترقی باید برای مردم و زنان افغانستان تصریح کنند که بدون سرنگونی حاکمیت ارتجاعی طالبان که خود نمایندۀ منافع عقبماندهترین شکلی از مناسبات سرمایهداری و مالکیت خصوصی است و بدون پیوند خوردنِ مبارزه زنان برای حقوق شان، با مبارزه برای انقلاب اجتماعی، هر گونه دستاوردی؛ موقتی و شکننده خواهد بود. نمونهی آن، حقوق و آزادیهای سمبولیک زنان در جریان بیست سال اشغال افغانستان توسط امپریالیزم آمریکا و متحدانش است که دیده شد، چگونه همهای «دستاوردهای بیست ساله» پس از خروج نیروهای متجاوز، در یک روز از بین رفت.
چپِ انقلابی باید راه مستقلانهی خود را در خصوص مسایل زنان از سازمانهای اینجویی مدافعِ حقوق زنان که با وجود این همه خیانتها و معاملههای سیاسی شان بر سر حقوق زنان و ارزشهای دموکراتیک همچنان حقوق و آزادی زنان را در درگاه امپریالیستها گدایی میکنند، جدا بسازند. چپ انقلابی، حقوق زنان و رهایی افغانستان از حاکمیت متوحش طالبان را نه در تجاوز قدرتهای امپریالیستی و مداخلهی نهادهای وابسته میبینند؛ بلکه آنها را به حیث شریکان و عوامل شکست پروژۀ آزادی زنان و افغانستانِ دموکراتیک و سکولار حساب میکنند.
بنابراین؛ آزادی زنان، آرمانی نیست که در تئاتر شعارهای انساندوستانه یا در چارچوب مجالس پارلمانهای بورژوایی محقق شود. همانگونه که انگلس، زتکین و کولونتای نشان دادند که رهایی زنان، جزئی از پروژۀ کُلی رهایی بشریت از یوغ مالکیت خصوصی و استثمار طبقاتی است. فمینیسم بورژوایی با پذیرش سرمایهداری، به برابری صوری و پوچ بسنده میکند و فمینیسم رادیکال با گم کردن ریشههای مادی ستم، در باتلاق ایدئالیسم و تفرقهافکنی فرو میغلتد. برای فمینیسم سوسیالیستی یا چپ انقلابی، راه عبور از این بنبست، در بازسازی و اتحاد چپ انقلابی، کار روشنگرانه، انسجام تودههای زحمتکش و زنان، و در کل پیوندِ مبارزۀ طبقاتی با مقاومت قهرمانانهی زنان افغانستان، نهفته است. تنها در سایهی انقلاب سوسیالیستی است که بنیادهای اقتصادی پدرسالاری، بنیاد ستم بر زنان و نابرابریهای اجتماعی برای همیشه ویران میشوند و زنان و تمام انسانها طعم آزادی واقعی را خواهند چشید.