فهم واقعات روزانه با دیدگاه سوسیالیستی
مطالب رسیده
تاريخ طي قرنها و هزارها سال، انسانهاي زيادي را در عرصههاي علمي، سياسي، اجتماعي، هنري، ادبي ودیگر عرصهها بخاطر دارد كه با توليدات ذهني و آفرينشهای دیگر و شاهكارهاي سترگِ فرهنگی، اقتصادی و سياسی، عنعنات و رسومِ ماقبل خود را زير سوال برده و جامعهی بشري را دچار دگرگونيهاي عظيمي نمودهاند.
درست با تكيه بر همين تجارب پُر بار انسانهاي رسالتمند در طول تاريخ بشري است كه ديدگاهها و فورمولهاي سوسياليستي در توليد، توزيع و مصرفِ نعمات مادي جامعه، توسط بنيانگذاران سوسياليزم، شكلبندي پيدا كرده است. دانشمندانِ بعد از مارکسیسم کلاسیک، در تكامل اين علوم برای تغیير و تحول جامعه و تقويت نمودن آن، منحيث ايديولوژي طبقهی كارگر و سازماندهي آن در داخلِ جنبش طبقهی كارگر، نقش داشته اند و از هيچ نوع تلاش دريغ ننمودهاند.
در اين مبحث تلاش ميشود که روي موضوعاتي تمركز شود که با تكيه بر آن، ثابت گردد كه كار برد فورمولهاي ماركسيست- ليننيستی در تحليل حوادث و رخدادهاي جهان، يگانه ابزاري ميباشند كه توسل به آنها، انسان را قادر به درك درست از صورت بندي واقعات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی میسازد و نتايج بهدست آمده از آن، سوسياليستها را کمک میکند که در تصميم گيري علمي و انقلابي شان، در پراتيك اجتماعي با در نظر داشت اوضاع حاكم، تصمیم بگیرند.
براي روشن شدنِ این موضوع، به آثار و تجاربِ ماركسيزم کلاسیک و سوسياليستهاي معاصر اشاره خواهد شد و تلويحاً در اينجا مختصري از ارزشهاي سوسياليستي در مبارزه انقلابي نيز بیان گردیده است. مراد از جامعهی سو سياليستي، دگرگوني و تغیير شرايط محاط بر انسانِ فعلي ميباشد.
دیدگاه اذلي و ابدي بودن شرايط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی از ديدگاه فلسفی خشك و بي روح و از نظر اجتماعي، ارتجاعي ميباشد. اين نوع استدلال قاعدۀ كلياي است كه هدف از آن بيتفاوتي اخلاقي و سكوت سياسي براي پذيرفتن تسليمپذيري شرايط اجتماعي موجود، است.
در همين مورد فرويد دركتاب آشوب تمدن در بارۀ سوسياليزم و سوسياليستها مينويسد: «انسان هميشه گرگ انسان است و همواره نسبت به يكديگر طبيعت تجاوزگرانه و متخاصم دارند». گویا این غریزۀ انسان؛ بهوسيلهی ساختار بيولوژيك اوتعين شده و هر نوع تغیير در ساختار جامعه، تاثيري بر غرايز بيولوژيكی او ندارد، غيرديالكتيكي و در حقيقت ناديده انگاشتن نقش سازندۀ انسان در تغيیر جامعه، طبيعت و نيز خود او است و نوعي تأكيد بر جاودان ماندن جامعهی طبقاتی مبتنی بر كارگر و كار فرما است.
انسان زادۀ طبيعت است و بهطور مشخص زايدۀ آن بخشي از طبيعت، كه بهعنوان جامعه و انسان از طبيعت جدا شده و تا حدودي خود را در مقابل آن قرار داده است. صرف نظر از مبناي بيولوژيكی انسان، چيزيكه در تعيین خصلت انسان، نقش قاطع بازي ميكند، شرايط اجتماعي است و حتا عوامل بيولوژيكي نيز زير تاثير شرايط اجتماعي، خصلت خود را تغيیر ميدهد. اين مسأله در حال حاضر، با پيشرفتهاي علمي و تكنالوژيكي در ساحات مختلفِ ساینس، بيشتر مورد توجه بوده و به اثبات رسيده است.
شرايط محاط بر انسان، تاكنون، سرشت و غرایز او را سركوب و تحريف نموده است. زمانيكه كيفيت و خصلت ستمگرِ اين شرايط از بين برود، ممكن است که انسان قادر گردد، به عناصر بيولوژيكی و اجتماعي كه در سرشتاش نهفته است، بيشتر پيببرد.
از اينجاست كه اهميت سوسياليزم و انسانِ سوسياليستي در تغیير، تحول و تكامل جامعهی انساني، هويدا ميگردد. سوسياليزمِ علمي در واقع محصول بينشي است كه بر پايهی تضادهاي طبقاتي حاكم در جامعه (تضاد ميان صاحبان سرمايه، توليد و آنهاييكه فاقد همه چيز اند) استوار است. سوسياليزم عصرِ حاضر، مانند هر تيوري نويني، هرچند كه از واقعيات مادي و اقتصادي منشأ گرفته باشد، ميبايستي با ماتريال فكري موجود، در رابطه باشد.
آن چيزي را كه ما از شيوۀ برخورد سوسياليستي و سوسياليزم انتظار داريم، يك تعبير روشنفكرانهای اختياري نيست؛ بلكه پيش بينيهاي دقيق با تكيه بر قراین موجود و نيز تجسمي از چگونگي عناصر منطقي سازمان اجتماعي آينده و عناصري است كه امروز بخشي از جامعهی سرمايه داري هستند و در تصادم با آن، همواره توسط سرمايهداري نفي ميشوند. تصوری كه ما از انسان سوسياليستي، در سر داريم، تجسمي از انسانِ اجتماعي است كه هم اكنون بهشكل بالقوه در ميان ما وجود دارد؛ اما بهوسيلهی شرايطي كه بر او محاط است، دستخوش تحريف، سركوب و تحميل قرار گرفته است. از ديدگاه سوسياليستي تحليل، تجزيه و فهم واقعيات مهم درگسترۀ جهاني، بستگي به دو نوع عملكرد سرمايهداري دارد.
یک؛ تناقضات دروني گردش و انباشت سرمايه به اعتقاد مارکس پول در لحظات مختلفِ توليد، توزيع و مصرف، دوباره جريان مييابد. اين الگو در سيستم اقتصاد سرمايهداري همواره ادامه دارد؛ ولي اگر اين پروسه را در رابطه به رقابتهاي سرمايهداري، توسعهی ناموزون جغرافيايي، آرايش دوبارهكشورها، توسعه فناوريها، شبكهها و تقسيم كار و تأمين روابط اجتماعي تجزيه نماييم، بمراتب پيچيدهتر است.
دو؛ از ديدگاه ديويد هاروي( دانشمند ماركسيست و استاد اقتصاد در دانشگاه كولمبيای ايالات متحدۀ امريكا) اين نوع عملكرد سرمايهداري دايرۀ وسيعتري را احتوا ميكند كه بستر باز توليد اجتماعي، روابط ميتابوليك دوامدار و متحول با طبيعت، جامعه، زاد و ولد، رشدِ شهري، عادات فرهنگي، علمي، مذهبي و صورت بنديهاي اجتماعي كه بشريت در مسير تكامل تاريخي و جغرافيايي خويش در طول زمان و مكان ايجاد ميكند را در بر ميگيرد. اين حالات در نتيجهی بروز خواستها، نيازها، معرفت رو به افزايش و اميال بشر بهوجود ميآيد، كه در نتيجهی آرايشهاي متغير، رقابتها و تقابلهاي سياسي-ايديولوژيك، زيانها شكستها و بيگانگيها را سبب ميگردد؛ در حاليكه مثال دوم، صورت بندي جهاني سرمايهداري را نشان ميدهد. نمونهی اول موتور اقتصادي اين صورتبندي را تشكيل ميدهد. بروز هرنوع انسداد و اختلال در گردش و تداوم گردش سرمايه، سبب ارزش زدايي ميگردد. گسترش و عمق ارزشزدايي سرمایه، باسيگنال خطرِ موتور اقتصاد سرمايهداري و آغاز بحرانها، همراه است. اين فورمول، توضيح كنندۀ خوبي براي وضيعت فعلي جهان سرمايهداري ميباشد. از آنجاييكه نيوليبراليزم الگوي حاكم بر نظام سرمايه داري است و اين پديده بر عرصهی سرمايهی خيالي، ايجاد، عرضه و گسترش پول و ايجاد بدهيها، بالاي مردم اتكا دارد و داراي پيكر شكننده نيز ميباشد. از سويی هم اوجگيري جنبشهاي ضد سرمايهداري و مخالف نيو ليبراليزم در سراسر جهان، گمان نميرود که اين اُلگو در مقابل بحران فعلي و پيامدهاي بعدي آن، تا ديری دوام پيدا نمايد، از سويی هم، دوام آن به مدت ادامه و شدت بحران، نيز بستگي پيدا ميكند. به اعتقاد ماركس يكي از پيامدهاي بحران، ارزش ضد زدايي و يا فروش بيموقع ارزشهاي توليد شده ميباشد كه بلنوبه به شدتِ بحران ميافزايد.
بحران قبلي كه در سالهاي ٢٠٠٧-٢٠٠٨ رخ داد صدمهاي شديدي بر اقتصاد جهان وارد آورد كه در آن موقع كشور چين در نجات اقتصاد جهاني نقش مهمي ايفا نمود؛ اما در بحران ويروس كرونا اگر اقتصاد چين منحيث دومين ابر اقتصادِ جهان، صدمه ميديد، عواقب آن بر اقتصاد جهاني، ضربات غيرقابل تحمل را ميتوانست به بار بیاورد.
انسان منحيث عاليترين محصول طبيعت در پيوندِ ناگسستني و ارتباط ميتابوليكِ دوامدار با طبيعت قرار دارد، لذا اقتصاد، فرهنگ و زندگي اجتماعي انسان، نميتواند بهدور از تاثيرات طبيعتی باشد. هر نوع تغيیرات در طبيعت، بدون شك در طرز زندگي، فرهنگ و اقتصاد بشر نیز تاثير گذار است. هر نوع استفاده از طبيعت و منابع آن به نفع طبقه، كشور و يا گروه خاصي، شرايط زندگي و اقتصادی كُتله عظيمي از مردمان كره زمين را متضرر نموده و يا آن را به نابودي ميكشاند.
گسترش و كاربرد انواع تسليحات اتومي و شعاعي، بيولوژيكی و غيره، و راه اندازي جنگها و استفادۀ بيرحمانه از منابع طبيعتی براي بر آورده شدن خواستهاي سودجويانه با همكاري گروهها و دولتهاي دست نشانده و راه اندازي جنگهاي نيابتي، كار برد استعمار كهنه در پهلوي استعمار نو است و مخصوصأ در كشورهاي آسيایی، آفريقایی، آمريكاي مركزي و جنوبي و استفاده ابزاري از مذهب در سركوب مردم و جنبشهاي آزادي خواهي و سوسياليستي در جهان، توسط سرمايهداري که باعث تغيیرات محيط زيستي و آب و هوا گرديده و توأم با فقر و بيكاري، زمينههاي رشد و شيوع امراض گوناگون را ميسر ميگرداند كه آسيب پذيرترين مردمان، قرباني آن هستند.
عواقب عمدي و يا غير عمدي خرابي شرايط محيط زيستي زمينههاي رشد ژينوتيپهاي مختلف عوامل أمراض را آماده ميسازد و بسياري از عوامل امراض از قبل در محيط موجود است كه با مساعدت شدن شرايط رشد آنها به فعاليت آغاز ميكنند. از آنجاييكه سرمايه، شرايط محيط زيستي و باز توليد خودش را تغيیر ميدهد، گفته ميتوانیم كه بلاهاي حقيقي طبيعي، وجود ندارد .اينكه بلاها در چه شرايط، تحديد حيات انساني شمرده شده ميتواند، بستگي به شرايط محيط زيستي مناسب براي جهش حوادث و يا بلا ها دارد. بهطور مثال؛ صنعت توليد مواد غذایي كه بدور از محلات مسكوني و يا در حاشيهی جنگلات، كنار دريا ها و يا در سواحل دور افتادۀ آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين، با استفادۀ وسيع از مواد انتيبيوتيكي و هورموني توليد ميشود، ميتواند عامل مناسبی براي توليد و انتقال امراض تلقي شود. براي توليد جهش ژنيتيكي و انتشار عامل امراض در چنين محلات، دو عامل ميتواند نقش داشته باشد. یکی شرايط محيطي مناسب و دوم؛ چگونگي انتقال آن به بدنهاي مساعد. مثلا در مورد ويروس كرونا؛ كه با منبع و محل پيدايش نامعلوم منحيث يك مصيبت جهاني حيات بيش از سه ميليون انسان را گرفت و بالا تَر از پنجاه ميليون انسان را به مرض و عواقب آن گرفتار نمود.
جميعتهاي انساني با تراكم زياد، بيشترين هدف چنين بلاها شمرده شده ميتواند. روابط انسانها و چگونگي داد و ستدهاي شان، عادات انساني و رفتارهاي شان بر انتقال أمراض تاثير ميگذارد. محل پيدايش بيماري مهم نيست، آنچه اهميت دارد تاثيرات اقتصادي آن بالاي جميعت فقر جهان است. بهطور مثال؛ سأرس، انفلونيزاي مرغي و انفلونيزاي خوكي ظاهراً منشای چيني داشت. اين حرفها براي متهم كردن چين بكار ميرود، در حاليكه انفلونيزاي اسپانيايي ١٩١٨ از ايالات كانزاس آمريكا منشا گرفت. H.i.v از آفريقا و ويروس نيل و ابولا نيز از آن قاره شروع شد. تب دنگي از آمريكاي لاتين آغاز گردید. اما سنگيني تاثيرات اقتصادي آن کتلههای فقير جهان را متأثر ساخت.
ديويد هاروي تاثيرات اقتصادي انتشار ويروس كرونا را چنين بيان نموده است:
اخبار اوليهی انتشار ويروس رِكود آني در بازار بورس جهاني بهوجود آورد، پس از آن براي مدت يكماه بازار بورس به بالاترين حد خود رسيد. اخبار جهاني همه چيز را در همهجا عادي نشان ميداد. ظاهراً باور بر اين بود كه گويا ويروس سارس را دوباره تجربه ميكنند، كه به سرعت كنترول شد و اثرات جهاني كمي داشت. اما هراس بيش از حدي را در بازار مالي ايجاد كرد. كوويد ١٩ ظاهر شد، واكنش اين بود كه كوويد ١٩ را تكرار سارس نشان داده و هراس از آن را بي جهت نشان دهند. با اينكه اين ويروس در چين به سرعت گسترش يافت؛ ولي اين كشور بهصورت بيرحمانه عمل كرده و آن را تحت كنترول آورد. همچنان موجب شد که ساير كشورهاي دنيا به اشتباه با مشكل، بهعنوان چيزي برخورد كنند كه در آنجا رخ داده و بنابراين از دل و ديده رفته است ( كه همراه بود با نشاندههاي آزار دهندۀ بيگانه هراسي ضد چيني در بخشهاي از جهان).
به اعتقاد ديويد هاروي، در صورت شكست افسانهی رشداقتصادي چين، شوكي كه اين ويروس ايجاد كرد، در حلقههاي از دولت قبلي ترامپ با خوشحالي مورد استقبال قرارگرفت. اما روايتهاي اختلال در زنجيرهاي توليد جهاني كه از ووهان عبور ميكرد كم كم پيچيد. اين اخبار عمدتاً انكار شد يا با آن، همچو مسألهی شركتهاي بزرگ يا خط توليدهاي خاص ( مثل اپل) بر خورد شد. ارزش زداييها محلي بودند، نه عمومي. با نشان دادن افت مرض، تقاضاي مشتريان دست كم گرفته شد. با اينكه شركتهاي مانند مكدونالدس و استارباكس كه در بازار داخلي چين فعاليت وسيعي داشتند، براي مدتي مجبور به بستن فروشگاههاي شان شدند.
اخبار اوليهی گسترش بين المللي ويروس، دورهاي و موقتي بود، همراه با شيوع بيشتر ويروس دركرۀ جنوبي، ايتاليا و ايران از اول ماه فبروري بازارهاي بورس منجر به كاهش ٣٠٪ شد. نشان دادن اين نوع كاهش توسط بانك مركزي آمريكا واكنشهاي متفاوتي را توسط مقامات دولتي آمريكا بهوجود آورده بود. چهل سال نيو ليبراليزم در سراسر آمريكاي شمالي و جنوبي و اروپا مردم را آسيب پذير نموده و با وصف تجاربِ شيوع سارس، ابولا، انفلونزای مرغي و خوكي، بخاطر سياستهاي رياضتي و صرفهجاييها در بودجه رفاه عامه و كاهش ماليات براي ثروتمندان و شركتهاي بزرگ، حكومتها هنوز هم آمادگي لازم براي مقابله با چنين حالات را نداشتند.
از آنجاييكه سرمايهگذاري در آمادگي براي بحرانِ سلامت عمومي، سود اندكي دارد، شركت هاي بزرگ دارو سازي براي تحقيقات بدون سود، روي بيماريهاي واگير مانند انواع كرونا كه از دههی ١٩٦٠ به اينطرف شناخته شده است تمايل نداشتند و يا علاقهی كمي نشان ميدهند. شركتهاي بزرگ، علاقه به درمان دارند، چون سود بيشتري از اين بابت حاصل شان ميگردد. سرمايهگذاري در پيشگيري امراض يا وقايه، چون ارزش سود را بالا نميبرد، كشش كمتری دارد .
با توجه به وضيعت حاكم بر جهان و بحران جهاني ناشي از بر خورد سود جويانهی سرمايهداري جهاني در مقابل تودهها و مواجه شدنش با بحرانهای مانندِ فقر، گسترش امراض، بيكاري، جنگ، جهل و غيره، به اين نتيجه ميرسيم كه عامل اصلي بدبختيهاي انساني، در نظامهاي متكي بر مالكيت خصوصي در طول تاريخ و بالخصوص در عصر حاضر، ريشه در سودجوييهاي طبقات حاكم سرمايه داري داشته و مبارزه بر عليه آن، در ابعاد اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي، بستگي بر عمل انقلابي با تكيه روي تيوريهاي سوسياليزم علمي و با در نظر داشت حساسيتهاي زماني و مكاني دارد.
با توجه به وضيعت بحراني طبقهی كارگر جهاني و ميراثي كه استالينيزم، ماهوهيزم، كمونيزم اروپايي و سوسيال- دموكراسي براي طبقهی كارگر و جنبش بين المللي سو سياليستي بجا گذاشته است، چنين به نظر ميرسد كه در حال حاضر نه طبقهی كارگر و نه سر مايهدار قادر به حل معضلههای فقر، جنگ و صدها بد بختيهاي ديگر كه دامنگير بشريت محروم است نميباشند، اما يك دليل عيني كه ما را قانع ميسازد، كميت بزرگ طبقهی كار جهاني ميباشد كه قويتر از هر زمان ديگر است؛ ولي اين طبقه، نه خود توان تغيیر نظام حاكم را دارد و نه اعتماد به سر مايهداري دارد و مجهز به آگاهي طبقاتي هم نيست و يا در بسياري حالات، آگاهي كارگران توسط رسانههای نظام حاكم با برنامههايی القاح گرديده است. تنها راهي كه باقي ميماند رفتن به سوسياليزم است و يا باقي ماندن در زير ساطور نظام نيو ليبراليزم سر مايه.
به عقيده مندل از سو سياليستهاي معاصر، وظايف كليدي سوسياليستها در اين راستا به سه بخش تقسيم ميشود.
دفاع بي قيد و شرط از تمامي نيازها ي فوري و مطالبات توده در هر كجايي از جهان ، بدون اينكه اين نيازها در برابر قدرت سياسي درجه دوم حساب شوند. براي اثبات اين ادعا به جنبشهاي اواخر دهه ١٨٨٠ بر ميگرديم. سوسياليستها در آن زمان دو هدف اصلي را دنبال ميكردند، يكي ٨ ساعت كار و دومي؛ رهايي جهاني. براي رسيدن به اين اهداف، آنها نپرسيدند كه كار را از كجا آغاز كنيم؛ بلكه گفتند ، اينها نيازهاي عيني و واقعي انسانهاست و ما براي دستيابي به آن، خواهيم جنگيد.
كسب علم سوسياليزم و تبليغ آن. نسل انسان محفوظ نخواهد ماند، مگر اينكه نظام فعلي بر چيده شده و بهجاي آن نظم نويني كه متفاوت با نظامهاي پيشين باشد بهوجودآيد. مهم نيست نام آن هر چيزي باشد؛ ولي ماهيت آن بايد سوسياليستي بوده و در آن، خواست تودهها بر آورده شود. رهايي راديكال كه شامل فيمنيزم راديكال نيز ميشود. دفاع راديكال از محيط زيست، آگاهي راديكالِ ضد جنگ، سياست همهگير در ارتباط به حقوق بشر ، بدون هيچ استثنایي.
بهدست آوردن مجدد اعتبار براي سوسياليزم در برابر بحران ناهنجاريهاي كه بر روي آن پرده كشيده است و احياي مجدد روحيهی سوسياليستي و آزادي. يكي از اشتباهات ستالينيزم ، پسا ستالينيزم و سوسيال دموكراسي اين بود كه سوسياليزم و آزادي را از هم جدا نمودند. ما بايد اين دو را دو باره بهم پيوند دهيم، چون آزادي بدون دموكراسي و دموكراسي بدون آزادي امكان پذير نيست. با پيوند دادن سوسياليزم و آزادي، اعتبار دوباره تودهها بهدست آمده و اين اعتبار معنوي بهمثابهی سلاح پر قدرت، سوسياليزم و سوسياليستها را بهيك قدرت بالاتر از سر مايهداري مبدل ميسازد.
ماركسيزم علم جامعه است كه در مقايسه با دانش، تنها بر تجربه علمی و غير علمي دو صد سال گذشته، يگانه رهگشاي بشريت بوده است. قبل از ماركسيزم ، دانشهاي اجتماعي، حاصل تجربهی تنها بود و هيچ گونه بهايی به علوم اجتماعي نميداد.
ماركسيزم همان طوري كه ماركس هم گفته است؛ از شك و ترديدهاي سازنده بهوجود آمده است. همه چيز، قابل در نظر گرفتن است، به شرط آن كه متكي بر حقايق باشد.
جنبهی ديگر ماركسيزم، جنبهی معنوي و اخلاقي آنست . ماركس اين را از جواني تا دم مرگ تحت هر شرايطي، امر گروهي دانسته، فورموليزه كرده و بهكار برده است. به گفتهی ماركس هيچ چيزي لذت بخشتر از مبارزه در راه دفاع از حقوق بشر نيست.
درمورد دوم يعني علم سوسياليزم و آگاهي از آن، مندل در اثري تحت عنوان نظريهی امروزي سازماندهي و ربط امروزي آن مينويسد:
پرولتاريا براي استقرار جامعهی بيطبقه، صرفاً مكلف به مبارزه بر عليه دشمن طبقاتي خود نيست؛ بلكه بر عليه پيامدهاي مخرب و ويرانگر نظام سرمايهداري بر آگاهي طبقاتي خودش نيز است. تنها با غلبه بر تاثيرات مخرب سر مايهداري بر آگاهياش است كه به پيروزي واقعي ميتوانند دستيابند.
براي درك اين موضوع ميبايست بدانيم كه از لحاظ نظري آگاهي طبقاتي چيست؟ كاركرد عملي اين آگاهي طبقاتي، در مبارزه طبقاتي، در جامعه چست؟ اين آگاهي در مورد طبقهی كارگر چگونه است و وجوه تمايزش با آگاهي طبقات ديگر در چیست؟ آيا اصولاً اين آگاهي نزد كُل طبقه، مجموعهی يكسان و يك پارچه است و يا اينكه درجات و سطوح مختلفي را در آن ميتوان تشخيص داد. سر انجام اينكه چگونه ميتوان بر اين ناهمگوني و پراگندگي فایق آمد. يعني اينكه؛ اين جدايي، بخشهاي مختلف آگاهي طبقه كارگر را چگونه ميتوان متحد ساخت.
نزد ماركس مقولهی عامل «انقلابی بودن پرولتار» هيچ ربطي به علایق و وابستگيهاي عاطفي و احساسات ندارد و نه از روي ايمانِ كُور، به طبقهی كارگر، است. ماركس بر اين باور بود كه نيروها و مناسبات حاكم در نظام سر مايه داري بيچون و چرا يك طبقهی انقلابي را شكل ميدهد، آن طبقهاي كه قابليت و خواست سرنگو ني نظام سر مايه داري را دارد. قابليتاش از قدرت عددي و نقشاش در روند توليد سرمايهدارانه، شكل ميگيرد. خواست كارگر نه تنها از محروميت اش از مالكيت مادي ، بلكه همچنين در انسانيت و اصولاش در برابر توليد، توزيع، مصرف محصولات، الغاي مالكيت و طبقات و منجمله خودش است.
مندل در نوشتهی ديگري تحت عنوان Marx the present crisis and the future of labour به قابليت عيني و تكامل تاريخي، عامل عيني انقلاب سوسياليستي؛ يعني طبقهی كارگر ميپردازد.
در اينجا در مورد خواست يعني عامل ذهني طبقه كارگر ميپردازد.
در ماركسيزم نظريه و عمل، دو قطب آن رابطه ديالكتيكياي هستند كه ميانجياش سازماندهي ميباشد. سازماندهي در واقع وحدت عامل شناسنده ( عاملي كه توسط آن و يا به كمك آن شناسايي شده، موضوع قابل شناختن امكان پذير ميشود) و موضوع مورد شناسايي ميباشد.
وحدت عامل يا وسيلهی شناسايي+ موضوع قابل شناسايي= سازماندهي
ضرورت موجوديت يك حزب آگاه به منافع طبقاتي طبقه كارگر ، در اغلب موارد از زاويهی عيني و تشكيلاتي مد نظر گرفته شده و مورد بررسي قرار گرفته است؛ ولي ، در اغلب موارد جنبهی ضرورت وجودي آن از لحاظ ذهني و رابطهی ديالكتيكي، عينيت و ذهنيت آن كمتر مورد بررسي قرار گرفته است.
پرولتاريا در روند پيكار با سرمايه است كه به جايگاه و نقش خويش در جامعهی سرمايه داري پيميبرد، يعني به آگاهي طبقاتي دست مييابد. اما آگاهي طبقاتي يك سوژه است ، به هيچ وجه ثابت و پايدار نبوده و بر طبق يك سلسله قوانين ثابت و ميكانيكي شكل نميگيرد، بلكه فرايندی است ديالكتيكي و رهايي پرولتاريا نیز پيكاري است ديالكتيكي، در قالب وحدت نظريه و عمل. در اين وحدت، عنصر آگاهي را نبايد بهصورت نظريهی ناب تصوركرد، چرا كه بخشي از نظريه نهان و نامريي است كه توسط كنش در واقعيتِ خارج از نظريه است كه ميتواند به آگاهي موجود افزود شده و موجب ارتقاء آن شود.
حزب تنها شكل سازماني كليت آگاهي، بهمثابهی وحدت، وسيلهی شناسايي و موضوع مورد شناخت ميباشد. در اين راستا حزب تنها شكلي از سازماندهي نيست؛ بلكه توده كارگران را در روند مبارزاتي طولاني بهيك طبقهی آگاه به منافع طبقاتي اش مبدل ميسازد.
مندل در جاي ديگري در اثرش تحت عنوان تيوري سازماندهي لينن، اهميت، ضرورت و ملزومات تشكيلاتي- طبقاتي و حزبی، بر پايهی زمينه مادي-نظري ستراتيژيك را تشريح ميكند. او در پرتو تجارب قرن گذشته نادرستي و بي پايه بودن اين ايدۀ رايج در ميان برخي از ماركسيستها را، چه از سوي هواداران اين نظريه و چه از سوي مخالفان آن كه به ذعم شان حزب صرفاً يك افزار تشكيلاتي است را مستدل ميسازد و نشان ميدهد كه حزب لنیني در وحلهی اول، يك امر سياسي است كه اصولاً ضرورت وجودي اش از جايگاه طبقهی كار گر در جامعهی سرمايهداري منشا ميگيرد.
از اين رو نظريه لينیني سازماندهي حزبي در واقع تمركز و ادغام عوامل ذهني آگاهي طبقاتي و رهبري انقلابي است.
بهدليل موجوديت قشربنديها در طبقهی كارگر و يكپارچه نبودن آن، موجوديت حزب اهميت پيدا ميكند. اگر طبقهی كارگر از لحاظ اجتماعي و سياسي يكپارچه ميبود و هم زير سلطه نميبود، ديگر نيازي به حزب وجود نداشت. بهدليل موجوديت قشر بنديها در ميان طبقهی كارگر، آگاهي طبقاتي شان نيز ناهمگون بوده و در سطح و درجات متفاوت است.
لذا تنها روش علمي جهت ادغام و وحدت بخشيدن آگاهيهاي متفاوت طبقهی كارگر، وجود يك تشكيلات آگاه و مجهز با علم مبارزۀ طبقاتي است كه زمينههاي آزادي طبقه كارگر را ميسر ميسازد.
حزب، در طي روند طولاني، وظيفهی وحدت بخشيدنِ بخشهاي مختلف طبقهی كارگر، ارتقا آگاهي كسب شده در جريان مبارزۀ روزمره تا آگاهي طبقاتي و تبديل آن تا آگاهي انقلابي سوسياليستي را بهعهده دارد.
منابع
نظريه سازماندهي لينن، اثر مندل، انتشارات طليعه، سال ١٣٨٧ ه.ش.
تأملي در وحدت انديشهی لينن، اثر گيورگ لوكاچ. مترجمان، حسن شمسآوري، علي رضا امير قاسمي، چاپ ١٣٩١ ه.ش.
اصول كمونيزم، اثر انگلس. نشر شده در نشريهی كارگر سو سياليستي.
مقالهاي تحت عنوان امپرياليزم مالي و كنفرانس ويديي، از ديويد هاروي. نقد اقتصاد سياسي. 25/03/2020. ترجمهی پريسا شكور زاده.
تكاملِ سوسياليزم از تخيل به علم، اثر انگلس.ترجمه توسط نشريهی كارگر سو سياليستي.
سوسياليزم يا نيو ليبراليزم، اثر مندل. تيتر اصلي و ماخذ. Socialism or neo-liberalism bulletin in defence of Marxism 1993. مترجم: سارا قاضي زاده. نشريهی سوسياليستي. چاپ اول ١٣٧٣ ه.ش.