جنبش‌های خودجوش، بن‌بست تاریخی و ضرورت رهبری چپ انقلابی

تضاد منافع طبقه‌ی حاکم و طبقات تحت ستم همیشه نیروی محرک تاریخ و تحولات اجتماعی بوده است. به‌قول کارل مارکس «تاریخ تا کنون، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است». جنبش‌های خودجوش توده‌ها علیه نظام‌های مبتنی بر ستم و استثمار، نقشی تعیین‌کننده در تاریخ بازی می‌کنند. این جنبش‌های مردمی، نشان‌دهنده‌ی بیداری اولیه‌ی طبقات تحت ستم است که به‌طور خودبخودی علیه شرایط غیرانسانی شورش می‌کنند. با این حال، تاریخ مبارزات طبقاتی به‌وضوح نشان می‌دهد که جنبش‌های صرفاً خودجوش، به رغم فداکاری‌های بزرگ و هزینه‌های گزاف، به ندرت به پیروزی نهایی و تحقق اهدافی چون برابری، آزادی و لغو استثمار منجر شده‌اند.

مطالب رسیدهگفتمان سوسیالیستی

نویسنده: ناصر لویاند

تضاد منافع طبقه‌ی حاکم و طبقات تحت ستم همیشه نیروی محرک تاریخ و تحولات اجتماعی بوده است. به‌قول کارل مارکس «تاریخ تا کنون، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است». جنبش‌های خودجوش توده‌ها علیه نظام‌های مبتنی بر ستم و استثمار، نقشی تعیین‌کننده در تاریخ بازی می‌کنند. این جنبش‌های مردمی، نشان‌دهنده‌ی بیداری اولیه‌ی طبقات تحت ستم است که به‌طور خودبخودی علیه شرایط غیرانسانی شورش می‌کنند. با این حال، تاریخ مبارزات طبقاتی به‌وضوح نشان می‌دهد که جنبش‌های صرفاً خودجوش، به رغم فداکاری‌های بزرگ و هزینه‌های گزاف، به ندرت به پیروزی نهایی و تحقق اهدافی چون برابری، آزادی و لغو استثمار منجر شده‌اند.

محدودیت‌های آگاهی خودجوش و ضرورت آگاهی طبقاتی

اکثریت جنبش‌های خودجوش حاصل عکس‌العمل فوری توده‌های تحت ستم در برابر شرایط طاقت فرسای عینی و اوج ستم و استثمار است. این جنبش‌ها اگرچه از خشم و نفرت عمیق توده‌ها علیه مظالم طبقات حاکم و دستگاه سرکوب آن‌ها به‌نام دولت تبارز می‌کنند؛ اما عموماً فاقد آگاهی طبقاتی، انسجام، تشکل و رهبری با دیدگاه سازنده، هستند. طبقات ستمکش و محروم جامعه به‌حیث «طبقاتِ در خود» آگاهی شان، محدود به تجربه‌ی مستقیم و ملموس استثمار و بی‌عدالتی‌های روزمره است و قادر به درک پیوندهای ساختاری نظام حاکم، نقش دولت به‌عنوان ابزار طبقه‌ی حاکمه و استراتژی‌های بلندمدت برای دگرگونی اجتماعی نیست.

بنابراین؛ جنبش‌های خودجوش اغلب در دام اکونومیسم یا مبارزه‌ی محض برای مطالبات فوری گرفتار می‌‌شوند. در این حالت، مبارزه، صرفاً حول مطالبات اقتصادی و اجتماعی ملموس متمرکز می‌شود و از مبارزه‌ی سیاسی برای درهم شکستن دستگاه دولت و تغییر بنیادی روابط تولید، غافل می‌ماند. این امر باعث می‌شود، مبارزه در چارچوب سیستم موجود محصور شود و به‌جای براندازی ریشه‌ای استثمار و نابرابری‌ها، صرفاً به اصلاحات موقت و ناپایدار بینجامد.

از این‌رو، وجود رهبری آگاه و متعهد به منافع طبقات ستمدیده و محروم جامعه، ضرورت حیاتی به شمار می‌رود. یکی از علت‌های که جنبش‌های خودجوش از مسیر خود منحرف می‌شوند و کامیابی به‌دست نمی آورند، نبود یک سازمان انقلابی پیشتاز است. سازمانی که با اتکا به تئوری انقلابی و پیوند ارگانیک با توده‌های حاضر در صحنه، بتواند انرژی خودجوش آن‌ها را متمرکز، سازمان‌دهی و به سمت اهداف استراتژیک هدایت کند. جنبش خودجوش فاقد تشکیلات، مرکز رهبری واحد، برنامه‌ی عمل منسجم، و توانایی تحلیل شرایط متغیر و واکنش مناسب است. عدم داشتن قابلیت‌های فوق الذکر، جنبش خودجوش را در برابر سرکوب دولت‌ها، انشعاب داخلی، انحراف از اهداف اساسی و بالاخره غلتیدن در دامن دشمن دیگری آسیب‌پذیر می‌کند.

جنبش خودجوش ضد اشغال و تجاوز شوروی

پس از حمله‌ی نظامی اتحاد جماهیر شوروی و اشغال افغانستان در سال ۱۹۷۹، یک جنبش مقاومت خودجوش و گسترده در سراسر کشور شکل گرفت. این مقاومت ابتدا ماهیت متنوع داشت که شامل طبقات محروم جامعه از جمله دهقانان، محصلین، معلمان و گروه‌های چپ انقلابی، ملی‌گرایان و اسلام‌گرایان معتدل بود. خشم مردم علیه اشغال خارجی و مظالم حکومت دست‌نشانده، نیروی محرکه‌ی اصلی این جنبش بود.

اما ایالات متحده و متحدان غربی‌اش، عربستان سعودی و پاکستان نمی‌خواستند که جنبش مقاومت مردمی ضد اشغالِ شوروی، راه مستقلانه‌ی خود را طی کند و بدون مداخله‌ی آن‌ها، به اهدافش برسد. بنابراین؛ آن‌ها به‌عنوان بخش عمده‌ای از بازیگران استراتژی جنگ سرد، تصمیم گرفتند این جنبش مردمی را مصادره کنند و آن را قربانی اهداف خود بسازند. آن‌ها با تزریق میلیاردها دلار کمک نظامی و مالی، عمدتاً به شاخه‌های بنیادگرای احزاب اسلامی گلبدین، ربانی و سیاف، به تدریج موازنه‌ی قوا را در درون مقاومت به‌نفع ارتجاعی‌ترین، افراطی‌ترین و مخرب‌ترین عناصر، تغییر دادند. نیروهای چپ انقلابی، مترقی‌، دموکراتیک و سکولار، به حاشیه رانده یا حذف فیزیکی شدند.

نتیجه‌ی این مداخله و مصادره، شکست یک جنبش خودجوش مردمی بود که می‌توانست مسیر متفاوتی برای افغانستان رقم بزند. به‌جای در محور قرار گرفتن خواست‌های مردم برای ایجاد یک دولت مستقل، دموکراتیک و سکولار به‌ نفع مردم، بنیادگرایی اسلامی به‌عنوان گفتمان مسلط مقاومت، تثبیت شد. این امر، اگرچه با شکست و خروج نیروهای شوروی و سپس سقوط دولت تحت حمایت آن در ۱۹۹۲ انجامید؛ اما مردم افغانستان پیروز میدان جنگ نشدند و قربانی‌هایش به ثمر ننشستند. پیامد خروج قوای شوروی و بعد فروپاشی حکومت دست نشاندۀ نجیب الله، راه را برای پیروزی جهادی‌های تاریک اندیش، ضد آزادی و ضد زن هموار کرد و به‌زودی زمینه را برای شروع جنگ داخلی خونین و سپس ظهور طالبان، هموار کرد. طبقه‌ی کارگر، دهقانان فقیر و روشنفکران مترقی، که بیش‌ترین هزینه را در جنگ مقاومت پرداخته بودند، در نهایت بازنده‌ی اصلی شدند. این نمونه به وضوح نشان می‌دهد که چگونه یک جنبش خودجوش، در غیاب رهبری انقلابی و مستقل، می‌تواند به راحتی توسط نیروهای ارتجاعی و امپریالیستی مصادره و منحرف شود.

خیزش خودجوش علیه طالبان متحجر

در نتیجه‌ی معامله آمریکا و ناتو با طالبان در دوحه در سال ۲۰۲۰ که زمینه‌ی بازگشت دوبارۀ طالبان به قدرت را در اگست ۲۰۲۱ مساعد کرد، موجی از اعتراضات خودجوش و گسترده‌ی زنان را در شهرهای عمده‌ی افغانستان به دنبال داشت. زنان با شعارهای «نان، کار، آزادی» و «آموزش برای همه» به سرک‌ها آمدند. این جنبش عمیقاً ریشه در خواست‌های مادی و حقوقی مردم افغانستان به‌خصوص زنان داشت. این جنبش مطالباتی همچو؛ حق تحصیل، حق اشتغال، حق مشارکت اجتماعی و رهایی از ستم مردسالارانه را مطرح کرد.

متأسفانه، جنبش خودجوش زنان نیز مانند جنبش مقاومت ضد اشغال شوروی مصادره و از اهداف اساسی و مستقلانه‌ی خود منحرف شد. بخش قابل توجهی از سازماندهی و نمایندگی های آن، به سرعت توسط بقایای رژیم فاسد و مرتجع اشرف غنی، جنگ سالاران سابق و جهادی‌ها در تبعید، سازمان‌های غیردولتی داخلی و موسسات بین‌المللی وابسته به استخبارات خارجی، تسخیر شد. این نهادهای داخلی و خارجی که خود به ارزش‌های حقوق بشری، آزادی و حقوق زنان باور ندارند، خواست‌های زنان افغانستان را در سطح ایجاد «حکومت همه شمول»، «دولت فرا قومی» به حمایت و مداخله‌ی «سازمان ملل متحد»، امپریالیزم آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا تقلیل دادند. زنان افغانستان هرگز خواستار شمولیت و سهم در حکومت طالبان زن ستیز و ضد علم نیستند؛ بلکه تحقق اهداف شان را در سرنگونی این رژیم متحجر و قرون وسطایی می‌بینند.

اما جبهه‌ی مقاومت تحت رهبری شورای نظار یا همان جهادهای ضد زن و ضد علم، با دامن‌زدن به احساسات قوم‌گرایانه، زبانی و منطقه‌ای و وابستگی‌های شان، به استخبارات و قدرت‌های خارجی، سعی می‌کنند که دامنه‌ی خواست‌های جنبش خودجوش زنان را مهار کنند و بالای مبارزات قهرمانانه‌ی زنان افغانستان مثل بقایای رژیم فاسد گذشته تجارت و معامله کنند.

این بار نیز، به‌علت عدم حضور فعال رهبری مترقی و باورمند به ارزش‌های دموکراتیک و سکولاریزم، جنبش خودجوش زنان افغانستان متقبل ضربات بزرگی گردید و قربانی‌های آن دستاوردهای لازم را نداشتند. تعدادی زنانِ وابسته به استخبارات خارجی که خود را نمایندۀ زنان افغانستان معرفی می‌کنند، هرگز حمایت زنان عادی طبقات فرودست افغانستان را که با فقر، محرومیت و سرکوب روزمره از خانواده تا جامعه و دولت طالبان را دست و پنجه نرم می‌کنند را با خود ندارند.

جنبش خودجوش زنان افغانستان در مواجهه با سرکوب شدید طالبان و عدم امکانات حداقل مبارزه، نتوانست به یک جنبش فراگیر طبقاتی تبدیل شود که هم ستم جنسیتی و هم ستم طبقاتی را هدف قرار دهد. در غیاب یک تشکل مستقل، دموکراتیک و رادیکال، بخشی از انرژی این جنبش، در کانال‌های سازشکارانه‌ای هدایت شد و بخش عمدۀ آن، به‌وسیله‌ی طالبان سرکوب و تضعیف گردید.

از خودجوشی به آگاهی سازمان‌یافته

تاریخ افغانستان مملو از فداکاری‌های باورنکردنی توده‌هاست. اما فداکاری به تنهایی کافی نیست. انرژی انقلابی توده‌ها باید با علم انقلابی (مارکسیسم) و سازمان انقلابی ترکیب شود. وظیفه‌ی کنونی روشنفکران و فعالان مترقی، شروع کار سخت و طولانی‌ای بازسازی چپ انقلابی در افغانستان است. یعنی تمرکز بر کار تئوریک و سازماندهی در بین کارگران، دهقانان، زنان و جوانان، و ارائه‌ی آلترناتیویی که هم در برابر طالبان باشد، هم علیه اپوزیسیون ناسیونالیست، مذهبی و وابسته به استخبارات خارجی، و هم ضد مداخله‌ی امپریالیستی. تنها از طریق چنین سازمانی است که می‌توان از چرخه‌ی شکست جنبش‌های خودجوش، خارج شد و مانع افتادن در دام ستم طبقاتی و جنسیتی نوع دیگری از حاکمیت بنیادگرای اسلامی یا لیبرالیسم متوحش غربی شد.

جنبش‌های خودجوش در افغانستان، از مقاومت ضد اشغال تا امروز، همواره حاوی بذر امید و ظرفیت انقلابی بوده‌اند. اما فقدان رهبری انقلابی، سازمان منسجم، و پروژه‌ی سیاسی مستقل، باعث شده این بذرها به ثمر ننشیند و بارها توسط نیروهای ارتجاعی داخلی و امپریالیسم بین‌المللی مصادره شوند. درس بزرگ برای نیروهای چپِ انقلابی در افغانستان این‌است که بدون بازسازی یک جنبش چپ انقلابی که ریشه در توده‌ها داشته باشد و بتواند آگاهی طبقاتی را ارتقا دهد، هیچ جنبش خودجوشی، به پیروزی نهایی نخواهد رسید. تاریخ افغانستان فریاد می‌زند که زمان آن فرا رسیده تا از غم انفعال و شکست گذشته، درس بگیریم و پروژه‌ی رهایی را بر شالوده‌ای علمی و سازمانی مستحکم، از نو بنا کنیم.