سالگرد تجاوز شوروی و تحلیل جنگ افغانستان

تجاوز ارتش شوروی به افغانستان در دسامبر ۱۹۷۹ (جدی ۱۳۵۸) نقطه‌ی عطفی در تاریخ معاصر این کشور، منطقه و نظام دو قطبی جنگ سرد بود. تجاوز شوروی به افغانستان را نمی‌توان خارج از چارچوب جنگ سرد و نظم دوقطبی حاکم بر جهان در آن دوران و نیز بحران داخلی کودتای ثور ۱۳۵۷ تحلیل کرد. این واقعه را نباید به‌عنوان یک عمل یکجانبه؛ بلکه به‌عنوان تعامل دیالکتیکی طبقات و اقشار اجتماعی داخلی به‌شمول زمین‌داران کلان، بورژوازی کمپرادور، خرده‌بورژوازی شهری و روشنفکران، توده‌های دهقانی و کارگران شهری و روستایی و منطق توسعه طلبانه، هژمونیستی و امپریالیستی هر دو بلاک شرق و غرب ببینیم.

گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیده

نویسنده: ناصر لویاند

تجاوز ارتش شوروی به افغانستان در دسامبر ۱۹۷۹ (جدی ۱۳۵۸) نقطه‌ی عطفی در تاریخ معاصر این کشور، منطقه و نظام دو قطبی جنگ سرد بود. تجاوز شوروی به افغانستان را نمی‌توان خارج از چارچوب جنگ سرد و نظم دوقطبی حاکم بر جهان در آن دوران و نیز بحران داخلی کودتای ثور ۱۳۵۷ تحلیل کرد. این واقعه را نباید به‌عنوان یک عمل یکجانبه؛ بلکه به‌عنوان تعامل دیالکتیکی طبقات و اقشار اجتماعی داخلی به‌شمول زمین‌داران کلان، بورژوازی کمپرادور، خرده‌بورژوازی شهری و روشنفکران، توده‌های دهقانی و کارگران شهری و روستایی و منطق توسعه طلبانه، هژمونیستی و امپریالیستی هر دو بلاک شرق و غرب ببینیم.

ظاهراً تجاوز و اشغال افغانستان توسط شوروی بنابر دعوت رهبری ضعیف حزب دموکراتیک خلق افغانستان به رهبری ببرک کارمل برای کمک نظامی جهت حفظ قدرت صورت گرفت. اما این تراژیدی ریشه‌های متعدد و عمیق‌تری دارد:

۱. ضعف ساختاری دولت: دولت خلق و پرچم، علیرغم داشتن برخی برنامه‌های مترقی نظیر اصلاحات ارضی، برابری حقوق زنان، مبارزه با بی‌سوادی، فاقد پایگاه توده‌ای گسترده در میان توده‌های تحت ستم و دهقانان بود. اصلاحات از بالا به پایین به شیوه‌ای آمرانه و بدون در نظر گرفتن شرایط عینی، سطح فرهنگی و ساختارهای سنتی افغانستان اجرا شدند و این امر موجب عکس العمل شدید توده‌ها به‌خصوص در روستاییان گردید.

۲. ماهیت طبقاتی رهبری شوروی: رهبری شوروی بعد از لنین و به‌خصوص تحت برژنف، دیگر نماینده منافع طبقه‌ی کارگر و آرمان‌های انترناسیونالیستی پرولتاریایی نبود؛ بلکه یک بروکراسی حاکم مدافع منافع حزبی-دولتی «سوسیالیسم واقعاً موجود» بود که استراتیژی بقای حاکمیت انحصارگرایانه و امنیت مرزهای خود را دنبال می‌کرد. دکترین «حاکمیت محدود» برژنف به آنان حق مداخله و حتی لشکرکشی نظامی در کشورهای «سوسیالیستی» را برای حفظ بلاک خود می‌داد.

۳. محاسبات جنگ سرد: نگرانی رهبران شوروی از نفوذ احتمالی آمریکا در مرزهای جنوبی خود و احتمال ایجاد یک حکومت اسلامی در ضدیت با منافع شوروی تحت نفوذ غرب به‌خصوص پس از انقلاب اسلامی ایران، در تصمیم‌گیری اشغال افغانستان نقش داشت. بنابراین؛ تهاجم نظامی بر افغانستان، اقدام پیش‌گیرانه‌ی دفاعی شوروی در برابر پیش‌روی‌های پیشبینی شده و تهدیدهای بالفعل بلاک غرب بود.

اوضاع داخلی، جنبش مقاومت «خودبخودی» و مصادرۀ آن توسط امپریالیسم

مقاومت علیه دولت حزب دموکراتیک خلق افغانستان و اشغال شوروی، در ابتدا ماهیتی عمدتاً خودبخودی، پراکنده و ریشه‌دار در ساختارهای سنتی جامعه افغانستان داشت. شورش‌های محلی توسط دهقانانی که اصلاحات ارضی را برخلاف سنت می‌دانستند یا تحت تأثیر ملاهای محلی قرار داشتند، آغاز شد. این جنبش خودبخودی، فاقد یک رهبری طبقاتی پیش‌رو بود. از موقعیت ضعیف و خلای رهبری نیروهای مترقی و چپ انقلابی، نیروهای ارتجاعی داخلی و خارجی استفاده کردند و وارد عمل شدند.

پاکستان با حمایت همه‌جانبه‌ی مالی و نظامی آمریکا، عربستان سعودی و دیگر متحدان غربی، به پایگاه اصلی مجاهدین تبدیل شد. آی‌اس‌آی آگاهانه و با نگاه استراتژیک، بر افراطی‌ترین و بنیادگراترین گروه‌ها، مانند حزب اسلامی گلبدین، جمعیت اسلامی ربانی و اتحاد اسلامی سیاف تمرکز کرد تا ماهیت مقاومتِ ضد اشغال شوروی را به سمت اسلام‌گرایی افراطی سوق دهد و از ظهور هرگونه جریان ملی‌گرا، دموکراتیک، سکولار و مخصوصاً چپ جلوگیری کند.

آمریکا و متحدانش، این جنگ را فرصت طلایی برای تلافی شکست سنگین خود در جنگ ویتنام و درگیر کردن شوروی در یک بازی فرسایشی و طولانی خونین می‌دیدند. کمک‌های میلیارد دالری سیا و غرب، همراه با تبلیغات گسترده، مقاومت خودبخودی مردم را به یک «جهاد» ضدکمونیستی تقلیل دادند و نیروهای لیبرال یا میانه‌رو را حذف کردند.

علاوه از این، شبکه‌های بین‌المللی اخوان‌المسلمین و وهابیون عربستان، با پول و مبلغین خود، ایجاد هزاران مدرسه در کمپ‌های مهاجرین افغان در پاکستان و پرورش نیروهای تندرو، ایدئولوژی اسلامی سلفی را در افغانستان ترویج کردند. حضور چهره‌هایی مانند اسامه بن‌لادن و عبدالله اعزام، الگو و قهرمانان این داستان تراژیک بودند. جنگجویان ضد اشغال شوروی به تدریج به مجاهدین و بعد جهادی‌های بین‌المللی تبدیل شدند.

نیروهای چپ در اپوزیسیون

از ابتدای پیروزی کودتای ثور و بعد تجاوز شوروی، نیروهای چپ انقلابی، مستقل در اپوزیسیون، در وضعیتی سخت و زیر ضربات چند جانبه قرار گرفتند.

گروه‌های منشعب از سازمان جوانان مترقی افغانستان، مشهور به «شعله‌ای‌ها» با گرایش مائوئیستی در جنگ مقاومت شرکت کردند. آن‌ها با تحلیل دولت خلق و پرچم به‌مثابه سرمایه‌داری بوروکراتیک و سیاست‌های سرکوب‌گرانه‌ی آن و نیز محکومیت اشغال نظامی شوروی، خواهان مبارزه مسلحانه علیه تجاوز «سوسیال امپریالیسم شوروی» و مبارزه سیاسی علیه «امپریالیسم آمریکا» و احزاب اسلامی و ارتجاعی بودند.

برخی از سازمان‌های مائوئیستی سعی کردند «جبهه‌ی سومی» و مستقلی را در برخی ولایات علیه دولت وابسته به مسکو و هم احزاب بنیادگرای اسلامی تشکیل دهند. اما با موانع عظیمی روبرو بودند. نیروهای مائویستی در افغانستان از یک‌سو، توسط دولت دست نشانده و نیروهای شوروی به‌عنوان مخالفان سازش ناپذیر و خطرناک سرکوب می‌شدند؛ از سوی دیگر، هدف اصلی تهدید و ترور مجاهدین وابسته به احزاب بنیادگرا بودند که هرگونه چپ‌گرایی را «کافر» و مستحق مرگ می‌دانستند.

در جامعه‌ای عمدتاً روستایی و سنتی و همچنان جوِ پر از تبلیغات اسلامی سازی، تفکیک چپ انقلابی مستقل از چپ وابسته به مسکو برای توده‌ها دشوار بود. فضای قطبی‌شدۀ جنگ، مجال فعالیت برای آلترناتیو سوم را بسیار دشوار ساخته بود.

این گروه‌ها عموماً کوچک، فاقد پایه توده‌ای، روشنفکرانه و فاقد استراتژی مشخص برای اتحاد با بخش‌های تحت ستم جامعه مانند زنان پیش‌رو، اقلیت‌های قومی تحت ستم، کارگران و دهقانان فقیر بودند.

در نتیجه، صدای آزادیخواهی و برابری طلبی آن‌ها در میان غرش توپ‌های دو ابرقدرت و فریاد «الله اکبر» و «جهاد ضد ملحدین» خفه شد. در جریان جنگ ضدِ اشغال، نیروهای چپِ مائویستی هزاران عضو و هواداران خود را از دست دادند و از سوی رژیم دست نشاندۀ خلق و پرچم و احزاب بنیادگرای اسلامی زندانی، شکنجه و ترور شدند.

پیامدهای فاجعه بار اشغال و جهاد در افغانستان

جنگ ضد اشغال که توسط امپریالیزم غرب به جهاد و جنگ نیابتی تقلیل یافت، فاجعه‌ای تمام‌عیار بود. این «جنگِ مقدس» برای مردم گروگان شدۀ افغانستان یک‌ونیم میلیون کشته، میلیون‌ها آواره، ویرانی زیرساخت‌ها، نابودی نهادهای دولتی، اشاعه‌ی فرهنگِ اسلحه و خشونت، اسلام گرایی افراطی و ایجاد بستر برای حاکمیت طالبان و القاعده به‌بار آورد. «مقاومت ضد اشغال» اگرچه از منظر دفاع از حاکمیت ملی و مقاومت در برابر رژیم غیر دموکراتیک قابل توجیه بود؛ اما به دلیل رهبری ارتجاعی و وابستگی به امپریالیزم غرب، نه تنها به آزادی واقعی منجر نشد؛ بلکه جامعه‌ای به مراتب ارتجاعی‌تر، وابسته‌تر و متحجر تر به ارمغان آورد. ساختارهای زیربنایی و دستاوردهای محدود و اصلاحات نیم‌بند در زمینه‌ی آموزش و حقوق زنان نیز در این جریان نابود شدند.

درس‌ها برای نیروهای چپ و ترقی‌خواه

۱. استقلال سیاسی-سازمانی: وابستگی به یک ابرقدرت حتی با پرچم «سوسیالیسم»، مرگ یک جنبش انقلابی است. رژیم خلق و پرچم با تبدیل شدن به پیاده‌نظام بوروکراسی شوروی، مشروعیت خود را در چشم توده‌ها از دست داد.

۲. تحلیل طبقاتی مشخص از جامعه: چپ نمی‌تواند با کاپی نمودن الگوهای وارداتی و نادیده گرفتن ساختارهای خاصِ جامعه مانندِ قبیله، مذهب، سنت و سطح اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تغییر ایجاد کند. چپ انقلابی نیازمند کار توده‌ای طولانی‌مدت، درک واقعیت‌های محلی و ایجاد هژمونی فکری قبل از کسب قدرت است.

۳. مبارزه همزمان در دو جبهه: در کشورهای پیرامونی، مبارزه باید هم‌زمان علیه امپریالیسم در تمام اشکال آن و علیه نیروهای ارتجاعی داخلی بقایای فئودالیسم، بنیادگرایی مذهبی و سرمایه‌ی وابسته صورت بگیرد. سازش با ارتجاعِ به نام «جبهه‌ی متحد ضد امپریالیستی» فاجعه به بار می‌آورد. تجربه‌ی افغانستان نشان داد که ارتجاع، متحد قابل اعتمادی نیست و در نخستین فرصت، متحدان چپ خود را حذف می‌کند.

۴. نقد رادیکال از «سوسیالیسم واقعاً موجود»: باید میان آرمان سوسیالیسم و بوروکراسی امپریالیستی به سبک شوروی تمایز قائل شد. شکست شوروی در افغانستان و بعد فروپاشی آن، شکست یک نظام بوروکراتیک و انحصارطلب بود، نه شکست ایدۀ سوسیالیسم به مثابه‌ی یگانه آلترناتیوی رهایی بخش بشریت از جنگ و استثمار و انواع ستم‌ها.

۵. اهمیت هژمونی در جنبش‌های مردمی: اگر نیروهای چپ نتوانند رهبری جنبش‌های خودبخودی مردمی را از طریق کار سیاسی، ارائه‌ی آلترناتیوی مستقل و اتحاد با طبقات تحت ستم به‌دست گیرند، این رهبری توسط نیروهای ارتجاعی با حمایت امپریالیسم مصادره خواهد شد. تجربه‌ی افغانستان نمونه‌ای از این مصادره است.

۶. صلح به مثابه‌ی ارزشی انقلابی: مخالفت با جنگ امپریالیستی و اشغال، نباید به‌معنای تأیید هرگونه نیروی مسلح مخالف باشد. تاکید بر مبارزۀ مستقل و توده‌ای، مخالفت با نظامی گری و توطئه گری، بخشی از رویکرد انقلابی است.

بنابراین؛ به‌طور خلاصه، گفته می‌توانیم که تجاوز شوروی به افغانستان و جنگ ده‌ساله پس از آن، حلقه‌ای فاجعه بار یکی از زنجیره امپریالیسم و ارتجاع بود. این جنگ، نه یک «نبرد آزادی‌بخش میهنی» ساده و نه یک «انترناسیونالیزم پرولتری» بود؛ بلکه صحنه‌ای خونین بود که در آن مردم افغانستان قربانی رقابت‌های ژئوپلیتیک ابرقدرت‌ها و ضعف تئوریک و پراتیک هر دو چپ وابسته و غیروابسته شدند. تحلیل رویداد شش جدی یا سالگرد اشغال افغانستان توسط شوروی، نه برای مرثیه‌سرایی؛ بلکه برای اخذ درس‌هایی حیاتی برای مبارزات کنونی علیه امپریالیسم، نظام متوحش سرمایه‌داری، بنیادگرایی دینی، ناسیونالیزم قومی و برای ایجاد جامعه‌ای انسانی و عادلانه‌تر است. جنگ دو قطب امپریالیستی در افغانستان، هم شکست امپریالیسم شوروی بود، هم پیروزی پرهزینه و ویرانگر امپریالیسم آمریکا، و هم شکست تاریخی نیروهای چپ در ارائه‌ی آلترناتیوی کارآمد و مستقل. این سه‌ شکست، تا امروز سایه‌ای شومِ بر حال و آیندۀ افغانستان افکنده است. وظیفه‌ی چپِ انقلابی و نیروهای مترقی امروز، درک این شکست‌ها بدون سقوط در دام مایوسی و ترک عرصه‌ی مبارزه یا بازگشت به الگوهای شکست‌خورده است.