سه جبهه مبارزاتی و سه محکِ مارکسیست بودن
گفتمان سوسیالیستی
با وسعت آرمانِ کارگری کار کنیم و کوتهنگری را در با طلهدانی اندازیم. اگر مارکسیستها در رسیدن به دنیای عالیِ آزاد انسانی، از این سه جبههی مبارزاتی، یکی را از یاد ببرند و یا به آن کم بها دهند، به شکست مواجه خواهند شد. ۱) جبههی مبارزۀ کار با سرمایه ۲) جبهه مبارزه علیه گرایشات غیرکارگری با ادعای مارکسیستی مثل رویزیونیسم ۳) جبهه مبارزۀ درون تشکیلاتی.
جبهه مبارزۀ کار علیه سرمایه
رسالت استراتیژیک و تاریخی مارکسیستهاست که این جبهه را رها نکنند و چون مردمک چشم از آن پاسداری کنند و تنها با ضدیت با استعمار و امپریالیسم؛ مارکسیست نخواهیم بود. سیاستی که پیروان مائو؛ یعنی چپ سنتی ما در طول این نیم قرن، با آن بازی کردند و با این همه شکستِ افتضاح آمیز، هنوز از تبلیغ و ترویجِ این سیاست، دست بردار نیستند.
اما این پرسش که چه محکهایی وجود دارند که تشکلهایی که ادعای مارکسیست بودن را دارند، مارکسیست بودنشان را با آن ارزیابی کنیم؟
سه محک داریم که بنام سبک کار مارکسیستی نامیده میشوند:
یک؛ در هر شرایطی؛ چه حزب داشته باشیم و چه نداشته باشیم اشکال سرمایه را نقد کنیم و لغو مالکیت خصوصی را هدف قرار دهیم و با آنها مبارزه کنیم.
دوم؛ در هر شرایطی؛ استقلال مبارزاتی طبقهی کارگر را در سطح مبارزات سایر طبقات تنزل ندهیم و ممزوج نسازیم.
سوم؛ در هر شرایطی؛ منافع کلی طبقهی کارگر را در نظر بگیریم، نه منافع ملت، خلق، توده و یا کشوری را که مروج چپ سنتی است. گرایش به منافعِ این چهار گونه، پوپولیسم ناب است؛ زیرا در مارکسیسم؛ منافع اینها فقط در آزادی طبقهی کارگر بیان میشود.
جبهه مبارزه با گرایشات ضد کارگری
در جبههی مبارزه با گرایشات ضدکارگری؛ اهداف، احزاب و گروهها را با سَبک کار مارکسیستی که در بالا تشریح شد ارزیابی کنیم و مشیهای چریکی، خلقی، دهقانی و روستایی را که در نهایت بورژوایی و خرده بورژوایی اند را علناً نقد کنیم. انحصارگرایی سیاسی منحصر به فردِ احزاب و گروهها را با استدلال منطقی و رفیقانه بشکنیم. مارکسیستها حیاطخلوتی برای خود ندارند. آنانیکه سالهاست، دور فرقههای پنج و شش نفری، غُمبر میزنند از مارکسیسم و مسوولیت در قبال رهایی انسانِ برده شده در سرمایهداری امپریالیستی، دور شده اند. با فرقهگرایی و محدود نگری نمیتوانند کاری کنند.
در جبهه مبارزۀ درون تشکیلاتی
مبارزه در این جبهه سخت و پیچیده است. به رهبران نباید به چشم انسانهای مافوق و به مشیها؛ نباید به آیههای مرسل دید. باید تابع اصول و پرنسیپهای قبول شدۀ جمعی، چون: برنامه، اساسنامه، کنفرانس، کنگره، تجدید درخط مشیها، عزل و نصب مجددِ رهبران با مجازات و مکافات، در معیادهای معین و اوضاع نو، باشیم؛ نه اینکه به مشی، برنامه، اساسنامه و هیأت رهبری به مثابهی آیات مقدس و خطا ناپذیر، نگاه کنیم.
چنانچه چپ سنتی ما در تمام عمر خود در عمل همین گونه بوده اند. بسیاری کادرها، صفوف چپ و رهبران ما قربانی مشیها و مواضع ناسیونال - پوپولیستی شده اند. اکثر کادرها و صفوف از موقعیت تشکیلاتی و حقوقی سیاسی شان چیزی نمیدانستند، از سَبک کار و کار به شیوۀ حزبی، آگاهی به تیوری تشکیلاتی و ضرورت آن، اصلاً چیزی به چشم نمیخورد.
اگر گاهی گفته شده باشد که چپ »به شیوۀ مولوی نبی جهادی«کار میکرده قابل تأمل است. شما با دقت مسوولانه، اگر علل و عوامل قربانی شدن رفیق اکرم، رفیق مجید و رفیق داکتر فیض را بکاوید، به این خواهید رسید که اولاً پای نبود حزب و مشورههای حزبی در میان بوده، ثانیاً؛ سهل انگاری ناشی از مواضع خردهبورژوازی خودشان.
چپ سنتی از گرایش مائوئیستی ضربات سخت و گیچ کنندهای را خورده است. فقط با ترک این تریاک، به حال خواهند آمد. پس رفقای »جنبش دموکراتیک نوین« اگر واقعا احساس مارکسیستی دارند، بهدرجه اول مواضع، مشیهای ارتجاعی و ناسیونال -پوپولیستی خود را منحیث عامل اساسی اشتباهات به نقد گیرند. دوم رهبران چپ سنتی را با قید ارج گذاری به فداکاریهای بینظیر شان، برای پاسخگویی این همه شکستهای جبران ناپذیر، روی ستیج نقد بیارند، نه برای توصیف و «ادامهی راه» شان که منافی آرمان طبقهی کارگر است.
در پایان، لازم به یادآوری است که در این سه جبههی مبارزاتی؛ زمانی موفق خواهیم بود که سطح تیوریک مان را در ساحهی مبارزۀ طبقاتی، اقتصاد سیاسی، ایدئولوژی کارگری، تیوری تشکیلاتی و اتخاذ روشهایی مطابقِ اوضاع، پیوسته بالا ببریم و نو را جذب کرده و کهن را طرد کنیم. با این شیوه است که به آرمان مان، خواهیم رسید.